
او همچنین برای ماموران دولتی حقوق ثابت تعیین کرد.
اصلاحات داريوش بزرگ و نظام اجتماعي - اقتصادي حكومت هخامنشيان
نظام هاي اجتماعي و اقتصادي قلمرو دولت هخامنشي گوناگون بودند.در سرزمين هاي تابعه اين دولت استانهاي آسياي صغير ، ايلام ، بابل ، سوريه ، فنقيه و مصر قرار داشتند كه سالها پيش از پيدايش امپراطوري پارس سازملنهاي حكومتي پيشرفته اي بودند.به موازات اشغال اين كشورهاي از لحاظ اقتصادي پيشرفته ، پارسها سرزمين هاي برخي از ملل عقب افتاده از قبيل عشاير كوچ نشين عرب ،اسكيف ها و قبائل ديگر را كه در مرحله از هم پاشيدگي نظام قبيله اي بودند، تسخير كردند.
بنابراين پارسها براي سازمان دادن يك سيستم مديريت ثابت در كشورهاي تابعه با دشواري هاي بسياري روبرو بودند.اما ضمن مقايسه با دولت هاي پيشين مصر، آشور و بابل ، شاهنشاهان هخامنشي در سازمان دادن اداره كشورهاي تابعه ، به كاميابي هاي چشم گيري دست يافتند ، تلاش اينان آن بود كه شرايط مساعدي براي پيشرفت اقتصادي كشورهاي زير فرمانشان فراهم آورند.كورش و كامبيز به روش هاي اداره داخلي كشورهاي بابل ، مصر ، آسياي صغير و ديگران دست نزدند ، و اجازه دادند با شيوه هاي پيشين خود شان را اداره كنند ، و به عبارت ديگر نوعي خودمختاري به آنها دادند.اما قيامهاي سالهاي 522-521 ق.م دولت هخامنشي را به ناپايداري تهديد كرد.
داريوش يكم كوشيد تا از گرايش هاي جدائي خواهانه ملت هاي تابعه پيش گيري كند ، بنابراين به اصلاحات اداري – مالي بنيادي دامنه داري دست زد، سازمانهائي كه داريوش به منظور انجام اين اصلاحات پديد آورد به گونه اي بودند كه از سيستم اداري پايداري و درستي برخوردار مي شد و مي توانست روي تمام كشورهاي تابعه نظارت مستقيم داشته باشد ، ضمنا براي جمع آوري ماليات و سازمانهاي لشكري ضوابط دقيق و حساب شده اي را مقرر داشت.امجام اين اصلاحات چند سال طول كشيد.اما از 518 ق.م تغيير سازمان و هماهنگ كردن سيستم اداري استانهاي كشور آغاز گرديد.
داريوش اول سرتاسر كشور پهناور هخامنشي را از لحاظ اداري – مالي به چند قسمت تقسيم كرد و نام هر يك از قسمتها را ساتراپ گذاشت.داريوش ضمن انجام اصلاحات اداري كشوري بيشتر استانداران را طبق معمول از ميان اشراف پارسي برگزيد.
اما پس از مرگ داريوش يكم اصول تفكيك وظايف فرماندهان لشكري و روساي كشوري به گونه جدي رعايت نشد.
پس از اصلاحات داريوش پارسها به عنوان قضائي در دستگاههاي دولتي استانها يا كشورهاي غير پارسي نفوذ كردند.در دوره سلطنت داريوش يكم كارهاي ثمربخشي در زمينه تنظيم قوانين مربوط به ملت هاي مغلوب انجام گرفت.
در زمان سلطنت داريوش يكم دگرگوني راه حل هاي مسائل اقتصادي و دولتي باعث يكرشته تغييرات در زمينه حقوق خصوصي گرديد. علاوه بر اين اجراي قوانين در كشورهاي گوناگون ، هم آهنگ با سياست شاه ، بايستي يك نواخت مي شد، بنابراين ايجاب مي كرد تا قوانين تازه اي تنظيم گردد كه در عين حال با اراده خداي بزرگ يعني اهورامزدا سازگار باشد.
در زمان داريوش يكم ضمن قانونگذاري ، يك رشته تغييرات اساسي در نظام مالكيت پديد آمد كه نتيجه آن اصلاحات تازه اي در زندگي مردم پديد آورد.قسمتي از آن مربوط به تصاحب بهترين زمين هاي بارور ساكنان كشورهاي مغلوب به سود شاه و خانواده سلطنتي بود.هخامنشيان اين زمين ها را به املاك پهناور تقسيم و به گونه موروثي ، با اختيارات تام به اعضاي خاندان سلطنتي ، اشراف پارسي و بلند پايگان واگذار كردند.مالكان اين املاك از پرداخت مالات به دولت معاف بودند.
پارس ها به عنوان يك ملت غالب از پرداخت ماليات نقدي معاف بودند ، اما ظاهرا ماليات جنسي به دولت تحويل ميدادند.ملت هاي پارسي از جمله مناطق خود مختار (مثلا فنيقي و غيره )ساليانه روي همرفته با دشواري در حدود 7740 تالانت بابلي نقره مي پرداختند.قسمت عمده اين مبلغ به وسيله مردمي كه از لحاظ اقتصادي پيشرفته تر بودند ،پرداخت مي شد:آسياي صغير ،بابل ، سوريه ، فنيقيه ،مصر.
روش پيشكش هم در كنار مالياتن نقدي اجرا مي شد ،اما پيشكش دادن يك عمل اخلاقي و داوطلبانه نبود.اندازه پيشكش هم مشخص ميشد و بر خلاف ماليات ،جنسي پرداخت مي گرديد.بيشتر ،آنچه كه از سوي دولت دريافت مي گرديد به شكل ماليات بود.
نقشه دولت مقتدر ايران هخامنشي در زمان داريوش بزرگ
اما پيشكش هارا اغلب مردميكه در مرزهاي امپراطوري از قبيل (حبشه و عربستان)زندگي مي كردند براي شاهنشاه مي آوردند.كشورهائيكه در سرزمين شان معدن نقره وجود نداشت ،ماليات نقدي را از راه فروش محصولات كشاورزي و تبديل آنها به نقره مي پرداختند اين عمل به پيشرفت روابط كالائي – پولي جامعه كمك مي كرد.
ميزان ماليات بندي زمان داريوش اول ،با وجود دگرگوني مهمي كه در وضع اقتصادي كشورهاي تابع پارسها پديد آمده بود،تا پايان حكومت هخامنشيان ثابت ماند.اضافه بر پرداخت ماليات،مردم كشورهاي تابع ناگزير بودند هزينه سنگين حقوق استانداران و درباريان و ماموراني را كه در ساتراپ خدمت مي كردند،بپردازند. به طور كلي ماليات دهندگان كه به پرداخت ماليات نقدي توانا نبودند ناگزير قسمتي از اموال غير منقول يا اعضاي خانواده خود را پيش ماموران وصول يا عوامل آنها گرو مي گذاشتند و ماموران به ازا آن ، پول نقد به خزانه دولت تحويل مي دادند.
اسنادي كه از بابل به دست آمده گوياي آن است كه بسياري از ساكنان اين ساتراپ ها ،مزارع و باغهاي خود را به منظور به دست آوردن پول نقره و پرداخت ماليات به خزانه شاهنشاه به گرو مي گذاشتند.
بيشتر اوقات اينان در وضعي نبودند كه بتوانند املاكشان را از گرو در آورند و اينگونه رفته رفته بي زمين ماندند و ناچار به عنوان كارگر روزمزد كار ميكردند و گاه اتفاق مي افتاد كه به ازاي وامهاي خود كودكانشان را به نام برده به ولم خواهي مي فروختند.به موجب اسنادي كه از منابع مصري به دست آمده،در زمان تسلط پارسيان ماليات ساكنان آن اندازه سنگين بود كه زمين داران كوچك ناگزير به شهرها مي گريختند،اما ماموران آنها را دستگيرميگرداندند.
در امپراطوري هخامنشيان شكل ضرب سكه به قرار زير بود:
1- سكه شاهي
2- سكه هائيكه در ساتراپ ها ضرب مي شد
3- سكه هائيكه در استانها ضرب مي شد و تصوير شاه روي آن بود
4- سكه هاي محلي ايكه در كشورهاي مغلوب ضرب مي شد و رواج داشت.
پس از سال 517 ق.م داريوش يكم در سرتاسر امپراطوري هخامنشي واحد پولي ثابتي را رايج كرد.اين واحد پولي بر مبناي سيستم پولي هخامنشيان برگزيده شد و شامل قطعه اي طلاي مسكوك به وزن 8/4 گرم بود، و اين معيار طي چندين سده پايه رواج پولهاي طلا در بازرگاني جهان به شمار مي رفت.
رايج ترين وسيله مبادله سكه نقره اي به وزن 6/5 گرم و معادل 20/1 پول طلا بود،اين سكه بيشتر در ساتراپ ها ي آسياي صغير ضرب مي شد.روي سكه ها ي طلا و نقره تصوير ،شاهنشاه پارس نقش شده بود.مقداري پول نقره و مسي كشورهاي تابعه پارس در محل وشهرهاي يوناني آسياي صغير ضرب مي شد.و براي پرداخت به مزدوران ، گاهگاهي در شهرهاي فنيقي هم پولهاي محلي و شاهي را سكه مي زدند.
استفاده از پول مسكوك معمولا در كشورهائيكه از كنارهاي درياي مديترانه دور بودند،رواج چنداني نداشت.اگر چه در سده پنجم ق.م بازرگانان چند ملت (مثلا فنقي ها)،به ميزان زيادي در كشورهاي خودشان و كشورهاي بيگانه براي مبادله بازرگاني پول مسكوك به كار مي بردند،در بابل ضمن مبادله ، به جاي پول مسكوك تكه هاي نقره را به شكل شمش يا ميله يا مفتول و غيره خرج مي كردند.
شمش ها داراي عيار متفاوتي بودند(معمولا 8/1)و روي آنها مهري مي زدند كه گوياي عيارشان بود و هنگام مبادله آنها را وزن مي كردند.همان زمان كه مسكوك به بابل وارد شد و به كار رفت اين فلزات را هم در كنار آن ضمن آنكه وزن مي كردند به جاي مسكوك به كار مي بردند.در ميان اينها طلا فقط به عنوان كالا، نه به جاي وسيله مبادله پولي ،معامله مي شد.
به عبارت ديگر پول مسكوك در زمان هخامنشيان در بابل رواج چنداني نداشت و فقط از آنها براي بازرگاني با شهرهاي يوناني استفاده مي كردند.آن زمان در مصر هم تقريبا چنين وضعي حكم فرما بود،آنجا هم براي معامله و مبادله از روش وزن كردن فلز استفاده مي كردند.حتي در خود پارس كارگران مصري املاك شاهي نقره غير مسكوك به جاي مزد مي گرفتند.
سيكل و كارشا كه در اسناد پارسي ياد شده ، واحد وزن بودند و حتي روي اين فلزات مهر پولي نخورده بود.پارسها پول مسكوك را به منظور مبادله در كشورهاي باختري امپراطوري و يا براي پرداخت مزد به مزدوران وابسته به دولت شاهنشاهي ، به كار مي بردند.
در كشورهائيكه مبادلات به وسيله نقره غير مسكوك انجام مي گرفت، ظاهرا برخي از شخصيت ها حق آن را داشتند تا شمش نقره بسازند و آن را با شكل معيني عرضه كنند.معبدها و كاخ ها در بابل ،مصر و كشورهائ ديگر روش هاي مشخصي را به منظور پرداخت مقدار زياد ماليات ها و پيشكشي ها به دولت مركزي ارائه مي دادند و اين روشها مورد تائيد مقامهاي اداري هخامنشيان قرار مي گرفت.معمولا پرداخت ماليات بوسيله نقره هايي انجام مي شد كه داراي كيفيت چندان خوبي نبودند.براي رفع اين نقيصه ،نقره ها به كارگاههاي معابد و دولت فرستاده مي شدند ،دوباره ذوب و تصفيه مي گرديدند،از لحاظ كيفيت داراي عيار استاندارد مي شدند و سپس به خزانه تحويل مي گرديدند.
نسبت بهاي طلا و نقره با وزن مساوي در دولت هخامنشي، يك به 3/1 13 بود.
فلزهاي گرانبهايي كه متعلق به خزانه دولت بودند فقط به صلاحديد شاهنشاه سكه مي خوردند و تبديل به مسكوك مي شدند، بيشتر اين فلزات سكه نخورده به صورت شمش در خزانه انبار مي شدند.مثلا زمانيكه اسكندر مقدوني هخامنشيان را شكست داد و شوش را گرفت، در خزانه شاهي 40 هزار تالانت
(يك تالانت = 30 كيلوگرم ) شمش و فقط نه هزار تالانت مسكوك به دست آمد.مقدار طلا و نقره اي كه در خزانه هاي دولت هخامنشي در شوش ، پرسپوليس ، بابل و شهرهاي ديگر ، هنگام پايان حكومت پارسها ، به دست آمد، رويهم رفته بيشتر از 630 ، 235 تالانت بود.
بنابراين ، پولهائيكه به عنوان ماليات دولتي طي ده ها سال در خزانه شاهان اندوخته شده بود، از گردش خارج شد،فقط مبلغ ناچيزي از اين پولها ، به عنوان هزينه حقوق مزدوران و نگاهداري كاخها و دستگاه اداري به مردم برگردانده مي شد. به همين انگيزه پول مسكوك و حتي شمش ها فلزات قيمتي براي انجام مبادله و بازرگاني به اندازه كافي جريان نداشت، اين چگونگي زيان قابل توجهي به پيشرفت روابط بازرگاني-پولي وارد آورد و بنابراين ناگزير قسمتي از معاملات در سطح مبادله كالائي انجام ميگرفت.
در قلمرو هخامنشيان راههاي كاروان رو مهمي كه استانها و شهرهاي دور افتاده را به هم وصل مي كردند كشيده شدند،طول اين راهها از صد كيلوتر تجاوز مي كرد.يكي از اين راهها از ليدي آغاز و پس از گذشتن از آسياي صغير تا بابل ادامه داشت.راه ديگري از بابل به شوش به پرسپوليس و پاسارگارد منتهي مي شد.راه كاروان روي كه از بابل ، اكباتان به باختر تا مرزهاي هندوستان كشيده مي شد داراي اهميت فراوان بود.منطقه درياي اژه از راه قفقاز و خليج ايسن تا سينوب به آسياي صغير منتهي مي شد.
پس از سال 518ق.م داريوش يكم فرمان داد كه كانال نيل-سوئد را نوسازي كنند،اين كانال تا پايان اشغال مصر به وسيله پارسي ها قابل بهره برداري بود،اما بعدها از كار افتاد و كشتي راني در آن غير ممكن گرديد.اين كانال ، مصر را از راه درياي سرخ به پارس وصل ميكرد.اينگونه در هندوستان هم راههايي كشيده شدند.
شرايط طبيعي گوناگون قلمرو هخامنشيان ، عامل موثري در پيشرفت روابط بازرگاني منطقه به شمار ميرفت.
بابليها سخت به كار بازرگاني با مصر ، سوريه ، ايلام و آسياي صغير سرگرم شدند، بازرگانان بابل از اين كشورها آهن ،مس ، قلع ، چوب ساختماني ، سنگ هاي نيمه گرانبها ، كوارتز براي شستن و سفيد كردن پشم و لباس و براي توليد شيشه و منظورهاي ديگر مي خريدند.مصر به شهرهاي يوناني غله و كتان مي فروخت و از آنها شراب و روغن زيتون مي خريد.علاوه بر اين مصر طلا و عاج ، لبنان و عمان چوب هاي صنعتي و مرمر و سنگ سياه توليد مي كردند.از آناطولي – نقره ، از قبرس – مس و از مناطق علياي دجله – مس و سنگ آهك به دست مي آمد.از هندوستان – طلا ، عاج و چوبهاي معطر ، از دراوي – طلا ، از سغديان – لاجورد ، از خوارزم – فيروزه صادر مي شد.
از باختر كه جزو قلمرو هخامنشيان بود طلاي سيبري صادر مي شد.
از مناطق قاره اي يونان يعني كشورهاي خاوري آن فراورده هاي سفالي صادر مي گريد تهيه كننده گندم علاوه بر مصر، بابل هم بود.موجوديت دولت هاي هخامنشي تا اندازه زيادي به كميت و كيفيت ارتش آن دولت بستگي داشت.كليه نيروهاي مسلح به واحدهاي بزرگ جنگي تقسيم مي شدند كه شماره اين واحدها متغير بودند(مثلا در زمان كزرسس 7واحد و در زمان آرتا كزرسس دوم 4واحد بودند.).هسته اين ارتش پارس ها و مادها بودند جوانان و مردان بالغ پارسي بيشترشان به كار لشكري سرگرم مي شدند.اينان گويا خدمت لشكري را از 20 سالگي آغاز مي كردند.عشاير سكزي تا اندازه اي نيروي مهمي براي هخامنشيان به شمار مي آمدند چون اينان طبعا به زندگي جنگي خو گرفته و سواران كماندار آزموده اي بودند.
پست هاي مهم در پادگانها و پايگاههاي استراتژيك و دژها و غيره معمولا به دست پارسيان بود.
ارتش شامل سواره و پياده بود.فرماندهان سواران معمولا اشراف و فرماندهان پيادگان ، مالكان بودند.همكاري سواران و كمانداران باعث پيروزي بيشتر از نبردهاي پارسها بود.در آغاز سده پنجم ق.م پياده نظام پارس را رفته رفته مزدوران يوناني تشكيل مي دادند،اينها كه از لحاظ تكنيك نبرد آزموده تر بودند نقش مهمي رادر جنگها ايفا مي كردند.
استخوان بندي ارتش را ده هزار تن جنگجوي «جاويدان » تشكيل مي داد.هزار تن از اينها كه نيزه دار بودند، به خانواده هاي اشراف پارسي وابستگي داشتند و نگهبان جان شاه به شمار مي آمدند.بقيه يكانهاي «جاويدان» از نمايندگان عشاير گوناگون ايراني و حتي ايلاميها بودند.
قسمتي از ارتش براي پيش گيري از شورش مردم مغلوب ، در كشورهاي زير اشغال به عنوان پادگان جاي مي گزيد.سربازان اين پادگانها از مليتهاي گوناگون بودند، اما در ميانشان از ساكنان آن منطقه وجود نداشت.
در مرزهاي حكومت هخامنشي پادگان هائي برقرار گرديد و حتي به افراد اين پادگانها زمين هايي را واگذار كردند.از اينگونه پادگانها و كلني نظامي جزيره الفانتين در نيل جالب است.در اين پادگان ، پارسها ، مادها ، يونانيان ، خوارزمي ها و غيره سكونت داشتند.اما در قسمت عمده اين پادگان مردمي زندگي مي كردند كهاز پيش خادمان فراعنه مصر به شمار مي آمدند.
ساكنان نظامي الفانتين با خانواده هايشان در آنجا سكونت داشتند.پادگان به يكان هايي جز صدنفري تقسيم مي شد، هر يك از اين واحدها به نام فرماندهانشان ناميده مي شدند.معمولا فرماندهان اين يكلنها پارسي يا بابلي بودند.
جايگاه فرمانده اين پادگان در سوئن (آسوان امروزي) بود.در اين ناحيه حتي ماموران كشوري و اداره هاي قضائي بخش جنوبي مصر فعاليت داشتند.سربازان مامور پادگان معمولا هرماه جيره جنسي (غله ، گوشت و غيره ) دريافت مي كردند.هر سربازي كه بازنشسته مي شد از راه كشت و زرع در تكه زميني كه به او واگذار شده بود، گذران مي كرد او از پرداخت ماليات معاف بود، و بيشتر به كارهاي بازرگاني و صنعتي هم مي پرداخت.
در آغاز ، واگذاري اين زمين ها به سربازان انتزاع ناپذير بود و بنابراين به مرور زمان اين زمين ها از راه فروش يا واگذاري از دست سربازان خارج شد و غالبا مالك اين زمينها زنان شدند.
مانند الفانتين در فيواخ ، باختر گرموپول و ممفيس هم اينگونه كلني نظامي اي وجود داشت.بنابراين پادگانها ، پايگاه هاي استواري ، هنگام خيزش مردم مغلوب ، براي وفاداران دولت هخامنشي به شمار مي رفتند.هنگام اردوكشي هاي جنگي بزرگ (مثلا جنگ گزرسس با يونانيها ) كليه مردم تابع حكومت هخامنشي اجبارا شماره مشخصي از جوانان خود را براي سربازي به دولت مي شناساندند.
در زمان داريوش يكم پارسها چيرگي خود را در درياها هم پابرجا كردند.نبردهاي دريائي هخامنشيان با كمك ناوگان مصري ، كشتي فنيقي و قبرسي و ساكنان جزاير درياي اژه و نواحي دريائي ديگر انجام مي گرفت.پارسها هم به عنوان ناوي در نيروي ذريائي خدمت مي كردند.
برگرفته از اریارمن.
نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلوئیه وبویراحمد کنونی یا غرب استان فارس و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا اریاگان (بهبهان کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را لی بانی نوشتهاند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان میدهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بیپروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.
چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است.
بر پایه یادداشتهای روزانه کالیستنس مورخ رسمی اسكندر، 12 اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تکاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.
مورخ دربار اسکندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرگوگمل در (کردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.
نبرد سپاه آریوبرزن شگفت آور بود. آريوبرزن با شمار اندکی سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهی بسيار از آنان را به خاک افكند و با اينكه بسياری از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه ی سپاه دشمن را بشكافد. او می خواست زودتر از یونانیان خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. لازم به یادآوری است که یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه ها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر به مقابله با سپاه اسکندر رفتند و به خاطر نبود نیروی کافی همگی به دست سپاه اسکندر کشته شدند. در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که در اخرین نبرد او اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بود:((شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی اریو برزن جواب داده بود:((پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و انقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و انها انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"
نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد كه آن هم در ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.از شباهت های مرگ لئو نیداس با اریو برزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبر مردند و لئونیداس نیز مانند اریو برزین حاضر به تسلیم نشدو خشایار شا دستور داده بود او را ان قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در امد.و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و اریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر اریوبرزن بنویسند به "یاد لئو نیداس".
با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای یاد
بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها دلار درآمد
گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به
كشورهایشان می برند که: "ای رهگذر، به مردم لاكونی اسپارت بگو كه ما در اینجا
به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم."( قانون اسپارت
عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن
که در12اوت
برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است
که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.
جمشید در اوستا پسر ویونگهنت (ویونگهان) است.نام او در اوستا به گونه ی ییمَ آمده است.واژه ی جمشید از دو بهره ساخته شده است، جم و شید ، جم دراوستایی برابر با همزاد و شید برابر با خورشید به کار برده می شود.
در فرهنگ واژه های اوستا در پی نام جمشید چنین آمده است :
«جمشید : دوران تابندگی و درخشش زندگی اریاییان. زمان جمشید زمانی بود که در آن مردمان به زدن خشت و ساختن ایوان و گرمابه و شهر، جام ها و آوند های سفالین، رشتن و بافتن ابریشم و کتان و پنبه، بر آوردن گوهر ها از دل سنگ، ساختن کشتی و بو و عطر و می و ......دست یافتند.
و چون خوش گذرانی در آن دوران به نهایت رسید با ستم بابلییان (ضحاک) روزگار خوش آریاییان در نوردیده گشت و جمشید یا کشور آریایی به دست برادرش به دو نیمه شد و ضحاکیان (بابلیان) هزار سال بر ایران زمین با ستم و سوختن و کشتن فرمانروایی کردند.»
بر پایه گزارش اوستا، زاده شدن جمشید، پاداشی بود که اهورامزدا در پی آماده ساختن نوشابه ی هوم برای نخستین بار بدست ویونگهان، پدر جمشید، به او داده شد. در اوستا هات ۹ ، چنین می خوانیم :
(۳)
«زرتشت بدو گفت : درود بر هَوم ِ ! ای هَوم ِ ! کدامین کس ، نخستین بار در میان مردمان جهان استومند ، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟»
(۴)
«آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دوردارنده ی مرگ ، مرا پاسخ گفت :
نخستین بار در میان مردمان جهان استومند ، « ویونگهان » از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد : «جمشید » خوب رمه ، آن فره مندترین مردمان ، آن هور چهر ، آن که به شهریاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها و گیاهان را نخشکیدنی و خوراکها را نکاستنی کرد.»
(۵)
«به شهریاری جم دلیر ، نه سرما بود ، نه گرما ، نه پیری بود ، نه مرگ و نه رشک دیو آفریده. پدر و پسر ، هر یک [به چشم دیگری ] پانزده ساله مینمود. [چنین بود ] به هنگامی که جم خوب رمه پسر ویونگهان شهریاری می کرد.»
گزارش اوستا در ابان یشت، کرده ی هفتم، از چگونگی خواستار شدن جمشید پادشاهی را از اردویسور اناهیتا و دست یابی او به پادشاهی، چنین است :
(۲۵)
جمشید خوب رمه در پای کوه هُکَر، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...
(۲۶)
و از وی خواستار شد:
ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگترین شهریار همهی کشورها شوم؛ که بر همهی دیوان و مردمان [ دُروَند ] و جادوان و پریان و «کَوی»ها و «کَرَپ»های ستمکار چیرگی یابم؛ که من دیوان را از دارایی و سود - هر دو - و از فراوانی و رمه - هر دو - و از خشنودی و سرافرازی - هر دو - بی بهره کنم.
(۲۷)
اَرِدویسوَر اَناهیتا - که همیشه خواستار زَور نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند - او را کامیابی بخشید.
پادشاهی جمشید دورانی بوده که در آن نه سرما و نه گرما ی بسیار بوده و جهان از مرگ ِ دی آفریده پاک بوده است.(آبان یشت . ۵-۲)
بنا بر گزارش اوستا، جمشید پادشاهی بود که اریائیان را پس از یخبندانی بزرگ از سرزمین های سرد به بیرود، به سوی ایرانویج (مرکز نژاد و تخمه ی آریا) رهنمون شد.
چکيده ی این گزارش چنین است که :
«اهورامزدا با جمشید هشدار می دهد که مردمانش گرفتار سه زمستان و یخ بندان هراس انگیز خواهند شد که در پی آن همگی زیوندگان از مردمان و جانوران و گیاهان نابود خواهند گشت. به راهنمایی اهورامزدا و برای چاره اندیشی در برابرچنین تبهکاری مرگباری، جم پناهگاهی ساخت که آن را ورجم کرد گویند و تخمه ی گونه های جانوران و گیاهان و بهین مردمان را به آن جا برد و به دور از سرما و گزند آن نگاه داشت تا پس از به پایان رسیدن آن سرد زمستان های مهیب، که در پایان هزاره ی اوشیدر پیش می آید و در پی گزند رسانی های دیو ملکوس مردم و جانوران مفید نابود می شوند، در های این پناهگاه را بگشاید و دوباره جهان آبادان و آکنده از به گزیده ی زیوندگان نژاده و نیک تبار گردد.
پس جمشید چنان کرد و زمستان سخت فرا رسید، سی سد سال مردن به جم لابه می کردند که مردم و جانوران افزون شده اند و در ور جای نمی گیرند. پس جمشید از کوه ور بالا رفته و با گفتن واژه ی سپندارمزد سه بار چوبدستش را بر زمین کوبید و با زمین چنین گفت که : فراز رو و فراخ شو، پس زمین در سه پستا (نوبت) فراخ شد.
پس از پایان سرما و یخ بندان، و با بازگشت زیوندگان از ورجم کرد به زمین زندگی دوباره بر زمین رونق گرفت و جهان از مردمان نیکو سرشت پر شد. کشت زار ها سبز شدند و شرسار از گیاهانی شفا بخش که دشمن بیماری ها هستند و آن ها را از بین می برند. دیگر نه بیماری مرگ بار بود و نه تباهی و سیاه کاری. مرگ تنها در پی پیری روی می نمود یا کشته شدن. و به این گونه بزرگ ترین و کارا ترین سلاح اهریمن که مرگ است ناتوان شد و نیروی خود را از دست داد.»
از این پناه گاه در اوستا با نام ور ِجم کرد یاد شده است. وَر در زبان اوستایی برابر با جای سر پوشیده، پناهگاه، غار است و کِرِتَ (کرد) برابر با فراهم کردن، پایه گذاشتن، ساختن است که ورجم کرد برابر می شود با پناهگاهی که جمشید ساخت.
در اوستا جمشید با دو پاژنام هووتور و سریره آمده است که هووتور برابر با دارنده ی گله و رمه ی خوب و سریره برابر با زیبا است.
در پایان کار و در پی یورش بابلیان (ضحاکیان) جمشید به دست ضحاک با ارّه به دو نیم شد. در اوستا واژه ی ییمُو کِرِنت برابر است با : آنکه جمشید را به دو نیم کرد.
جمشید در شاهنامه
در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره ایزدی را از دست می دهد و به دست ضخاک کشته می شود.
پادشاهی جمشید در شاهنامه هفت صد سال است. کارهایی که انجام آن در شاهنامه به او نسبت داده شده است :
بر پایه گزارش شاهنمامه نخستین کاری که جمشید پیش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان ها نیرو بخشد راه را بر بدی ببندد.آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت.
سپس به پوشش مردمان گرایید و از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت.
پس از آن پیشه های مردمان را سامان داد و پیشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود : مردمان دین که کارشان پرستش بود و ایشان را در کوه ها جای داد. دو دیگر جنگاوران، سه دیگر برزگران و دیگر کارگران و دست ورزان.
دیوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آنرا در قالب ریختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بر پا کرد.
چون این کارها کرده شد و نیاز های نخستین مردمان برآمد، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان در آمد. سینه ی سنگ را شکافت و از آن گوهر های گوناگونی چون یاقوت و بیجاده و فلزات گران بها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد.
آن گاه در پی بوهای خوش بر آمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت.
پس در اندیشه ی گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتی برد و بر آبها دست یافت و سرزمین های ناشناخته را یافت.
بدینسان جمشید با خردمندی به همه ی هنر ها دست یافت و بر همه کاری توانا شد و خود را در جهان یگانه یافت. آن گاه انگیزه ی برتری و خود بینی در او بیدار شد و در اندیشه ی پرواز در آسمان افتاد:
فرمان داد تا تختی گران بها برایش ساختند و گوهر بسیار بر آن نشاند و دیوان که بنده ی او بودند تخت را از زمین برداشتند و بر آسمان برافراشتند. جمشید در آن چون خورشید تابان نشسته بود و این همه به فر ایزدی می کرد. جهانیان از شکوه و توانایی او خیره ماندند، گرد آمدند و بر بخت و شکوه او آفرین خواندند بر او گوهر افشاندند و آن روز را که نخستین روز از فروردین بود، نوروز خواندند.
از آن پس جمشید به خودکامه گی گرایید و فره ایزدی از او رخت بست و کار پادشاهی به نابسامانی رسید و ضحاکیان به ایران زمین تاختند :
پس جمشید از ایران گریخت و تا صد سال کسی از او با خبر نبود تا گماشتگان ضخاک او را در دریای چین یافتند و به پیش ضحاک بردند و او جمشید را با ارّه به دو نیم کرد:
| بر او تیره شد فره ایزدی | به کژی گرایید و نا بخردی | |
| پدید آمد ازهر سویی خسروی | یکی نامجویی ز هر پهلوی | |
| سپه کرده و جنگ را ساخته | دل از مهر جمشید پرداخته | |
| کی اژدها فش بیامد چو باد | به ایران زمین تاج برسر نهاد | |
| صدم سال روزی به دریای چین | پدید آمد آن شاه ناپاک دین | |
| چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ | یکایک ندادش زمانی درنگ | |
| به ارش سراسر به دو نیم کرد | جهان را ازاو پاک بی بیم کرد |
از جمشید در نوشته های فارسی میانه بسیار یاد شده است.
ابن بلخی در فارس نامه تخت جمشید را ساخته ی جمشید دانسته و می گوید :
هر کجا صورت جمشید به کنده گرد کنده اند، مردی بوده است قوی، کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است که روی در آفتاب دارد.
خیام در نوروزنامه پیدایش می را به دست یکی از نزدیکان جمشید به نام شاه شمیران دانسته است.
در نفایس الفنون فی عرایس العیون نوشته ی محمدابن املی پیدایش می به دست جمشید دانسته شده است :
عضدوله از صاحب ابن عباد می پرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود ؟ او جواب داد که جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند. چون میوه ی رز چشیدند در او اذتی هر چه تمام تر یافتند و چون خزان شد در میوه ی رز استحاله ای پدید آمد. جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند. پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد « و از اشتداد غلیان حلاوت او به مرارت پیدا شد». جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد، زیرا می پنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدت ها به درد شقیقه مبتلا گشته و هیچ یک از اطبا نتوانستند او را معالجه کنند. با خود گفت مصلحت من در آن است که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر کرد و اندک اندک ازآن آشامید. چون قدح تمام شد اهتزازی در او پدید آمد، قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد. خوابید و یک شبانه روز در خواب بود. همه پنداشتند که کار او به آخر رسید. چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید. کنیزن حال باز گفت. جمشید جمله ی حکما را گرد کرد و جشنی بر پا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هر یک قدحی دادند. چون یکی دو دور بگردید، همه در اهتزاز در آمدند و نشاط می کردند و آن را شاه دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه می نمودند و در خوردن افراط می کردند.
همچنین گویند که جمشید جامی داشت که آن را جام جهان نما می گفتند و در آن احوال ملک خویش میدید.
از جام جم یا جام جهان نما در ادبیات فارسی نشانه های بسیاری می توان یافت که پرداختن به آن ها از حوصله ی این نوشتار بیرون است.
ویکی پدیا.
بنیانگذار شاهنشاهی ساسانی (۲۲۶ - ۲۴۱ میلادی) است. اردشیر در پارسی میانه بصورت اَرتَخشَتر بوده بمعنی شهریاری مقدس (اَرتَه = مقدس و خشَتر = شاه).
او نزد مورخانی که در سدههای نخستین هجری می زیستد٬ پادشاهی خوشنام است. نیای او٬ ساسان٬ موبدی زرتشتی بود که ریاست معبد اناهیتا را در پارس به عهده داشت. از این رو٬ خاندان ساسان در پارس از نفوذ و احترام لازم برخوردار بودند.
در زمانی که حکومت اشکانینان به دلیل اختلافات داخلی و جنگ های خارجی ضعیف شده بودند و در برابر رومیان کوتاه میآمدند، اردشیر (نوه ساسان) که قبلا حکمران پارس (عمدتاً فارس و کرمان ) و نگهبان آتشکده آن بود به فکر تشکیل شاهنشاهى بزرگ افتاد. اردشیر به مردم می گفت که حکومت ملوک الطوایفی موجب آشفتگی اوضاع ایران شده است و نیز رواج ادیان و آیین های مختلف، دین زردشتی را تهدید می کند؛ او وعده می داد که اگر به قدرت برسد دین زردشتی را رسمیت خواهد بخشید و به جای شیوهٔ ملوک الطوایفی حکومت مرکزی مقتدری ایجاد خواهد کرد و وسعت مرزهای ایران را به قبل از حملهٔ اسکندر خواهد رسانید. اردشیر تقریباً به وعده های خود عمل کرد.
او ابتدا طغيان دارابگرد را فرونشاند و به كرمان تاخت و پادشاه آنجا بلاش (ولخش) را گرفت و پسر خود اردشیر را والی آنجا كرد. آنگاه بسال 223م. علم طغيان برافراشت، و پادشاهان خوزستان و عمان را مطيع خود كرد. اردوان قصد سركوب کردن اردشير كرد و به پادشاه خوزستان دستور داد اردشير را بازدارد و به تیسفون فرستد ولی اردشير پيشدستى كرد ابتدا شاذشاهپور شهريار اصفهان را شكست داد و كشت و آنگاه رو به اهواز نهاد و پادشاه خوزستان را از پاى درآورد و ولايت كوچك میشان را (در دهانهٔ دجله و كرانهٔ خليج فارس) فروگرفت. سرانجام نبرد بزرگى ميان اردشير و شاهنشاه اشكانی كه خود فرماندهى سپاه را داشت در جلگهٔ هرمزگان خوزستان درگرفت و در روز 28 آوريل 224 م. سپاه اشكانی شكست خورد و اردوان كشته شد. چندى بعد اردشير پيروزمندانه وارد تيسفون گرديد و در ۲۳ ژوئن سال ۲۲۶ (میلادی) در معبد آناهیتا در استخر يا در تنگهٔ نقش رجب تاجگذارى كرد و عنوان «شاهنشاه ايران» را برگزيد، و ايران در تحت تسلط او درآمد. اما ارمنستان و گرجستان موقّتاً مستقل ماندند.
اردشير پس از تسخير سگستان و ابرشهر (در خراسان) و مرو و خوارزم و بلخ قدرت خود را بر نواحى شرقى نيز بسط داد و پادشاهان کوشان (درهٔ کابل و پنجاب) و توران قزدار (در جنوب کوبته) و مكوران (يا مکران) سفیرانی بحضور او فرستادند، و او را به شاهنشاهى شناختند. آنگاه به ايران بازگشت و معابد بسیاری در شهرهای ایران برپا کرد و به جنگ رومیان رفت؛ زیرا دولت روم که خبر سقوط اشکانیان را شنیده بود، فرصت را غنیمت شمرده و در امور ارمنستان دخالت می کرد. او قصد داشت در آنجا حکومتی دست نشانده ایجاد کند. اردشیر به قصد جنگ با روميان در سال 228 م. از فرات گذشت. قيصر روم، الکساند سور سه سپاه مأمور حمله به ايران كرد، اردشير هر سه سپاه را درهم شكست و حران و نصیین را گرفت و آنگاه روى به ارمنستان نهاد و خسرو پادشاه آنجا را شكست داد و كشت. پس از شکست دادن رومیان در مراسم تاجگذاری، همانند داریوش بزرگ گفت که به خواست اهورامزدا شاه ایرانیان میشود که مردمی نجیب و بزرگوار هستند و دروغ نمیگویند. مردم کرمان که اردشیر قبلاً در نظر داشت آنجا را پایتخت ایران کند به منظور نشان دادن خرسندی خود از پیروزی او بر اردوان و به شاهی رسیدنش، شهری را که در آن استان ساخته بود «به اردشیر» نامگذاری کردند. اين شهر كه نام آن از زمان چیرگی عربها بردسیر تلفظ میشود پیشتر روستای کوچکی بود که توسط اردشیر عمران و توسعه داده شده و به صورت شهر درآمده بود.
اردشير براى تقويت بنياد شاهنشاهى ايران كارهاى مؤثرى انجام داد، با رسمى كردند دین زرتشت و تعقيب و كشتار شاهزادگان ساسانی بنياد سلطنت و حكومت را استوار ساخت. كارهاى بزرگ اردشير را بشرح زير مىتوان خلاصه كرد:
اردشیر پاپکان ملیگرایی ایرانی را بر محور آموزشهای زرتشت احیاء کرد. با پیروی از روش اردشیر، دیلمیان و صفویان بعدا ملیگرایی ایرانی را بر محور ایراندوستی و مذهب شیعه زنده کردند. انديشه و سياست اردشير را در دو جمله خلاصه كردهاند: بجاى آزادى دورهٔ اشكانی بايد نظم و قانون واحدى حكمفرما باشد. دين و دولت بهم بستهاند، يكى بىديگرى نپايد.
سرگذشت اردشیر بابکانوی پدر شاپور یکم ساسانی است. خانواده اردشیر وخود وی از روحانیون بنام زردشتی در منطقه فارس بودند. خود اردشیر نظامی بود امّا مانند نیاکانش به دین زرتشت تعصّب بسی داشت و از اینکه میدید اشکانیان دین زردشتی را به عنوان دین رسمی کشور نمی پذیرفتند،خشمگین می شد.البتّه وی خواهان قدرت نیز بود. به همین خاطر با لشگری بزرگ در سال224میلادی، اردوان پنجم را شکست داد و به پادشاهی رسید.
خشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش اتوسا دختر کوروش کبیر بود.
نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.
سلطنت خشایارشا
خشایارشا در سن سی و پنج سالگی به سلطنت رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهای آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ بابل ویران گشت و نام بابل از صفحه روزگار محو گرديد.
خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمیخواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش شکست ماراتن را مایه سرشکستگی ایران می دانست و خشایارشا را به انتقام فرامی خواند.یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست میکردند که به یونان یورش برد. در آنزمان در یونان حکومتهای مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از بلاد این کشور حکمرانی میکرد.
حمله به یونان
سرانجام خشایارشا به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در اسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاهي را که در تاريخ به «سپاه بزرگ» معروف است و بنا به گفته هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم وتبار مختلف حضور داشتند بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عرب ها،هندی ها ، پارس ها، ماده ها، سکاها، فنیقی ها، مصریها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه در پيش گرفته اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز افراد سپاه را ذکر کردهاند اما بنا به نوشته سایر مورخان تعداد افراد سپاه خشایارشا يک ميليون نفر بوده که همه آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و ... در این ارتش خدمت می نمودند.ارتش وی بسیار نیرومند بودپس از آن یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزیره سالامیس(Salamis) به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان می گفتند که باید در تنگه کورینت(Corinth) مقاومت کرد. تمیستوکلس که دید نمیتواند نظر خود را به دیگران بقبولاند نامهای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ايران نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراين گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می خواست.
نیروی دریایی ایران برخلاف کشتیهای یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراين سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت: «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»(پاورقی ۲)
در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراين اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بماند و شاه به ایران بازگردد. شاه این نظر را پذیرفت ولی در زمان بازگشت تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان وی در اثر گرسنگی و بیماری مردند.
نبرد پلاته
بعد از بازگشت شاه به ايران مردونیه به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد اما درمحل پلاته صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند. در ابتدا تصور میشد که ایرانیان پیروز هستند چراکه نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند.
نبرد دیگر، جنگ در دماغه می کیل(Mycale) است: ناوگان ایران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به میهن بود، در این محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.
حمله یونان به مستملکات ایران
پس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان به پادگان پارس واقع در یونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر نظیر قبرس را به تصرف درآوردند.
علل شکست سپاه ایرانبنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است:
خشایار شاه صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستودهاند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت: آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یونان مجازات شوی؟
خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبههایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت. این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (۴۸۵ تا ۴۶۵ پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.
پانویس
۱ - اسپارتیها بنا بر قوانین لیکورگ فرار کردن از میدان جنگ را ننگ بزرگی میدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتی وقتی جوانان این سرزمین به نبرد میرفتند مادرانشان به آنها میگفتند:«پسرم! بر سپر یا با سپر» یعنی یا کشته شو تا جسدت را بر روی سپرها بیاورند و یا پیروز شو و با سپر برگرد. بنابراين در فرار یونانیها از تنگه ترموپیل اسپارتیها برجای ماندند و پس از کشته شدنشان یونانیها بر مزار این سیصد تن نوشتند: ای رهگذر به اسپارت بگو ما در اینجا خوابیدهایم تا به قوانین کشور خود وفادار باشیم.»
۲ - تمیستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتنیها قرار گرفته و به درباراردشیردرازدست جانشین خشایارشا، پناه آورد که مورد مهروزی شاه قرار گرفت و حتی از طرف وی به حکومت شهری در آسیای صغیر منسوب شد و تا پایان عمر در تبعیت ایران باقی بود.
۳- مجبور بودن این افراد به باقی ماندن در تنگه به نقل از فرهنگ معین جلد پنجم صفحهٔ ۴۸۰ ذکر شدهاست.
برگرفته از ویکیپدیا
نویسنده: سلام به تمام دوستان .
یکی از بزرگترین پادشا هان جهان خشایارشا بوده است اما امروزه کمتر از این بزرگ پادشاه ایران سخنی گفته شده بود برای همین تصمیم گرفتم تا این بار از خشایار شا مطلب روی وب قرار بدم .به راستی که خشایارشا قدرت پدر بزرگ خویش را به ارث برده بوده است علت شکست ایرانیان فقط وفقط عوامل نفوذی و خیانت بوده است . اما در این میان وظیفه ی ما این است تا با عبرت گرفتن از تاریخ و نیاکانمان و با هدف کوروش کبیر در جهت بزرگی و سرافرازی وطن مان ایران از هیچ کوششی دریغ نورزیم.