تبليغاتX
ایران پایتخت جهان

گوشه ای از هزاران سال هنر در تاریخ ایران زمین


درود بر اریائیان عزیز
من امروز از مسافرت برگشتم از همه ی شما عزیزان که مرا در این مدت تنها نگزاشتید ممنونم
از شما در خواست دارم تا برای رفع مشکل دوست وطن پرستمان انیتای عزیز که به خاطر یه مشکل نمیتونه تا چند سال  وبلاگ بنویسه به درگاه اهورامزدا دعا کنید تا  مشکلش حل شود.
اما امروز شاهزاده به سراغ هنر در عهد باستان رفته تا ثابت کند (هنر نزد ایرانیان است و بس)اما این مطلب خیلی طولانی بود و من را مجبور کرد تا نیمی از ان را در پست بعدی قرار دهم.
در پناه اهورامزدا وطن پرست باشید.                                                    (شاهزاده ی ایرانی).

هنر در عهد هخامنشیان

 

هنر ايران از بیش از سه هزار سال پیش از ظهور دولت قدرتمند هخامنشیان در ایران پایه گذاری شده است . در عهد هخامنشيان عمدتا بر پايه ي بزرگداشت مقام پادشاهان اين سلسله استوار بوده است. هنر اين عصر تركيبي است از هنر اقوام گوناگوني كه تابع پارسيان بوده اند و هخامنشيان با بهره گيري مناسب از اين هنرهاي مختلف و ريختن كليه جلوه هاي هنري اقوام و ملل مختلف در يك قالب به هنر خود اعتلا بخشيده اند. علاوه بر بزرگداشت شاهان، اجراي مناسك و آيين زرتشتي نيز از مظاهر اصلي هنر در اين دوره است كه سبب ايجاد نوعي سمبوليسم هنري در آثار هنري هخامنشيان شده است. از ديگر جلوه هاي هنري اين دوره رواج هنر كنده كاري، حجاري، پيكر تراشي، فلزكاري، كاشي سازي و قالي بافي است . آثار برجا مانده عمق پيشرفت هنرمندان ايراني را در اين رشته هاي هنري به تصوير مي كشند. نقش برجسته هاي تخت جمشيد نيز در زمره ي گنجينه ي هنر دوره ایران هخامنشي به شمار مي روند كه هر يك مجموعه اي از تصاوير غني و نقوش دوران هخامنشي را به نمايش مي گذارند و علاوه بر آن گوياي بسياري از آداب و رسوم رايج در دربار هخامنشي اند.

در نقش برجسته هاي تخت جمشيد صحنه هايي از مراسم و مناسك رايج در پايتخت شاهان هخامنشي وجود دارد كه عموما پيكره ي پادشاه، كانون اصلي هر صحنه است. در اين كنده كاري هاي زيبا كه بر دل كوه نقش بسته دسته هاي آورندگان هدايا، صحنه بار عام پادشاه و ديگر نقوش برجسته ي مربوط به آرامگاه به نمايش گذارده شده است . اين كنده كاري كاري ها درعين حال كه همگي حكايت از تبحر و مهارت سنگ تراشان دارند هر يك گوشه اي از مراسم و وقايع سياسي مذهبي آن دوران را به نيز نمايش مي گذارند. ويژگي اين آثار بيشتر در آن است كه نشان مي دهد هنرمندان پيكر تراش روزگار هخامنشي به طور كامل در خدمت اجرا و طرح نقوش خود بوده و مجالي براي بروز تمايلات شخصي خود نداشتند و به عبارت ديگر، كاملا مطيع به شمار مي رفتند.

آثار فلزكاري نيز در اين دوره  ، برجسته و چشمگير است. اشياء فلزي هخامنشيان بيشتر از طلا، نقره و برنز ساخته مي شده است و از مهمترين آثار مكشوفه ،  ارابه ي زريني است كه چهار اسب در جلوي آن قرار دارد و دو پيكره ي آدمي بر روي نيمكت ارابه نشسته اند. نكته مهم در آثار فلزي اين عهد ، استفاده ي زياد از نقوش و پيكر حيواني در ساخت ظروف و زيور آلات است. اين نقوش را مي توان بر روي بشقاب هاي نقره اي و طلايي به صورت جنگ شير و گاو و يا دو بزكوهي مشاهده كرد.

يكي از برجسته ترين زيور آلات اين دوره دستبندهايي است كه انتهاي آنها به دو سر شير ختم مي شود و با زيور آلات كوچك و قرص مانندي به شكل سر حيوانات و پرندگان و نقوش هندسي تزئين شده است . اين آثار جملگي حاكي از آن است كه پارسيان در عهد هخامنشي به ابزارهاي زرين و سيمين و مفروغي علاقه داشته و بخشي از هنر خود را در اين راه به كار مي برده اند.

 

فرش بافي از ديگر جلوه هاي بارز هنر ايراني در زمان هخامنشيان است. اين هنر به سبب از بين رفتن اكثر فرش هاي ايران در عهده باستان چندان مورد مطالعه ي دانشمندان قرار نگرفته بود ولي در اواخر دهه 1950 ميلادي با كشف يك فرش 83/1×2 متري كه به همراه آثار نفيس ديگر در يخ هاي سيبري كشف شد جلوه اي ديگر از هنر هخامنشي را در معرض ديد بينندگان قرار داد. اين فرش در محلي به نام (پازيريك) كشف گرديد و بعدها به همين نام معروف شد. نوع بافت و ظرافت و نقش اين قالي گوياي مهارت و تبحر هنرمندان بافنده هخامنشي و نشانگر سنت ديرپاي بافت فرش ايران است كه قدمت آن را به دو هزار و پانصد سال و شايد بيشتر بازمي گرداند.

پيكرتراشي ، ديگر جلوه ي هنري دوره هخامنشي است. اين شاخه از هنر ايران باستان كه به نوعي وارث رموز تزئيني آشور ، بوده امروزه به صورت پيكره هاي زيبايي ازپادشاهان جانوراني نظير اسب ، گاو، سگ ، شير برجاي مانده است. سنگ تراشان افراد و جانوران را معمولا به صورت نيم رخ نقش مي كردند و در نمايش صحنه ها و اتفاقات تاريخي و سياسي همواره بر بزرگ جلوه دادن شاهان خود تأكيد زيادي داشته اند. در آثار باقيمانده از پيكرتراشي هاي هخامنشي قدرت تجسم بخشي ، خلاقيت هنري و دقت در انتخاب موضوع به خوبي به چشم مي خورد.

در نتيجه گيري كلي مي توان گفت هنر ايران در عصر هخامنشي به پيشرفت قابل ملاحظه اي نايل آمده است ، بدين صورت كه ايرانيان جلوه هاي مختلف هنري قديم مشرق زمين را جذب كرده و از آنها تركيبي خاص با خصوصيات اصيل ايراني ساختند. سهم هخامنشيان دراين دوره تركيب، ظرافت بخشيدن، تناسب دادن و عظمت بخشيدن به شاخه هاي مختلف هنري بود به گونه اي كه آن را به اوج عظمت و شكوه خود رساند.

 

 

 

هنر در عهد اشكانيان

 

از هنر اين دوره اطلاعات زيادي در دست نيست و آثار مكشوفه به دليل در دسترس نبودن معيارهاي معتبر تاريخ گذاري، كمتر راهگشا هستند با اين حال اندك آثار موجود ، حاكي از رهايي تدريجي هنر اين دوره از تأثير هنرهاي يوناني و رومي است. در دوره ي اشكانيان هنر ايران تا حدودي ملهم و متأثر از سنت هاي پيشين خود بود. با اين حال اين هنر كاملاً ايراني به شمار مي رفت و اگر چه از نظر تكنيك و موضوع تا حدي دچار انحطاط شده بود ولي صبغه ي ملي خود را حفظ كرده بود. هنرمندان اين عهد به اقتضاي زمان، كم كم آثار هنر، يوناني را كه محصول حكومت اسكندر و جانشينان او بود از خاطره ها زدودند و هنري نو و ايراني به وجود آوردند. از جلوه هاي مهم هنري اين عهد ، هنر گچبري را مي توان نام برد كه رواج بسياري داشت و نقوش آن تلفيقي از سبك يوناني و هخامنشي است. بهترين آثار هنري گچبري اين عهد بر روي ديوارهاي مكشوف در آشور، اوروك (در عراق) و كوچه خواجه (در سيستان) يافت شده است. رونق هنر گچبري بيشتر به سبب وفور گچ معدني و سهولت كار با آن بوده كه رغبت بيشتري در استفاده از اين روش تزئيني را سبب مي گشته است. در آن روزگار ملاط گچ به سهولت بر ديوار كشيده مي شد و به سرعت خود را مي گرفت و سفت مي شد لذا هنرمندان اشكاني به سرعت و سهولت مي توانستند سطح وسيعي را با نقش و نگاره هاي زنجيره اي بپوشانند. رواج اين نوع نقوش تكرار شونده را برخي مرتبط با نقوش مشابهي مي دانند كه در بافته هاي ايلياتي پارتيان چادر نشين مشاهده مي شود.

 

در دوره ي اشكاني صنايع دستي نيز ترقي كرد و اين خود عامل مهمي در تجارت و بازرگاني با بنادر سوريه و فينيقيه بود. يكي از عمده ترين كالاهاي صادراتي زمان اشكانيان، بافته هاي پارچه اي بود كه به نقش ها و تصاوير مقتبس از نقوش اساطير ايراني و يوناني مزين بود. برخي از اين پارچه ها نيز با پولك هاي نقره و نخهاي زري و نقوش زرين تزئين مي شد.

حجّـاري ها و مجسمه هاي كوچكي كه از گل ِ پخته  شكل گرفته اند و مجسمه هاي مفرغي كه از جنس عاج و به نحو ناشيانه و زمخت ساخته شده اند، نمونه هايي از آثار اين دوره محسوب مي گردند. كوزه هاي سفالين عهد اشكاني عمدتاً داراي نقش هايي بوده اند و انواع ساده و رنگي آنها داراي اهميت هنري چنداني نمي باشند.

هنر چهره پردازي اشكانيان نيز نوعي شيوه واقع نمايي را اختيار كرده و تضاد با شيوه ي آرماني يونانيان به ويژه در مسكوكات اين دوره مشهود است. به گونه اي كه در نقش روي سكه هاي اين دوره حتي به جزئيات ناچيز هم توجه شده است .  

 

هنر اشكاني ، پرتو افكن تمدن هاي همجوار خود نيز گشت و بر اقوام بدوي همسايه از اعراب جنوب خلیج فارس تا شرق و غرب و شمال قفقاز ، تا دشت هاي روسيه جنوبي و حتي چين تاثير گذاشت و حتی هنر مهرپرستان ایرانی نیز به اروپا نیز نفوذ کرد . اشكانيان به نوبه ي خود از هنر اين اقوام الهام گرفتند و شيوه ي جواهر سازي رنگارنگ و پر زرق و برق از آن زمان در ايران رايج گشت. در مجموع بايد گفت با وجود شاخصه هاي هنري مزبور به دليل آنكه سلاطين اشكاني و اطرافيان آنها توجه زيادي به امور هنري نداشتند در مدت طولاني حكومت آنان هنر ايران به پيشرفت قابل ملاحظه اي دست نيافت. آثار برجاي مانده نيز نشان مي دهد كه هنرمندان پارتي چندان در فكر ابداع و نوآوري نبودند و بيشتر به ظواهر امور علاقه نشان مي دادند. با اين حال هنر پارتي راه خود را به سوي آينده گشود و موفق شد آنچه را كه ميراث اجدادي و ملي خود محسوب مي شد احيا و به قرون بعد رهسپار سازد.

برگرفته از اریار من.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:44 توسط شاهزاده ایرانی |

اصلاحات داريوش بزرگ و نظام اجتماعي - اقتصادي حكومت هخامنشيان


   درود بر شما اریائیان
این بار بر این شدم تا اصلاحات داریوش بزرگ را که کمتر از انها نام برده شده بود را به همگان معرفی کنم تاانها را بیاموزیم و در زندگیمان به کار ببریم.همه ی ما می دانیم که داریوش بزرگ خدمتی به ایران کرد که الان باعث افتخار ما ایرانیان است از ساخت تخت جمشید گرفته تا احداث کانال سوئز.
امید وارم این مطلب شما را خشنود گرداند
لطفا با دیدگاه های زیبایتان مرا یاری دهید.                                                (شاهزاده ایرانی)

اصلاحات داریوش بزرگ.

نظام هاي اجتماعي و اقتصادي قلمرو دولت هخامنشي گوناگون بودند.در سرزمين هاي تابعه اين دولت استانهاي آسياي صغير ، ايلام ، بابل ، سوريه ، فنقيه و مصر قرار داشتند كه سالها پيش از پيدايش امپراطوري پارس سازملنهاي حكومتي پيشرفته اي بودند.به موازات اشغال اين كشورهاي از لحاظ اقتصادي پيشرفته ، پارسها سرزمين هاي برخي از ملل عقب افتاده از قبيل عشاير كوچ نشين عرب ،اسكيف ها و قبائل ديگر را كه در مرحله از هم پاشيدگي نظام قبيله اي بودند، تسخير كردند.

بنابراين پارسها براي سازمان دادن يك سيستم مديريت ثابت در كشورهاي تابعه با دشواري هاي بسياري روبرو بودند.اما ضمن مقايسه با دولت هاي پيشين مصر، آشور و بابل ، شاهنشاهان هخامنشي در سازمان دادن اداره كشورهاي تابعه ، به كاميابي هاي چشم گيري دست يافتند ، تلاش اينان آن بود كه شرايط مساعدي براي پيشرفت اقتصادي كشورهاي زير فرمانشان فراهم آورند.كورش و كامبيز به روش هاي اداره داخلي كشورهاي بابل ، مصر ، آسياي صغير و ديگران دست نزدند ، و اجازه دادند با شيوه هاي پيشين خود شان را اداره كنند ، و به عبارت ديگر نوعي خودمختاري به آنها دادند.اما قيامهاي سالهاي 522-521 ق.م دولت هخامنشي را به ناپايداري تهديد كرد.

داريوش يكم كوشيد تا از گرايش هاي جدائي خواهانه ملت هاي تابعه پيش گيري كند ، بنابراين به اصلاحات اداري – مالي بنيادي دامنه داري دست زد، سازمانهائي كه داريوش به منظور انجام اين اصلاحات پديد آورد به گونه اي بودند كه از سيستم اداري پايداري و درستي برخوردار مي شد و مي توانست روي تمام كشورهاي تابعه نظارت مستقيم داشته باشد ، ضمنا براي جمع آوري ماليات و سازمانهاي لشكري ضوابط دقيق و حساب شده اي را مقرر داشت.امجام اين اصلاحات چند سال طول كشيد.اما از 518 ق.م تغيير سازمان و هماهنگ كردن سيستم اداري استانهاي كشور آغاز گرديد.

داريوش اول سرتاسر كشور پهناور هخامنشي را از لحاظ اداري – مالي به چند قسمت تقسيم كرد و نام هر يك از قسمتها را ساتراپ گذاشت.داريوش ضمن انجام اصلاحات اداري كشوري بيشتر استانداران را طبق معمول از ميان اشراف پارسي برگزيد.

اما پس از مرگ داريوش يكم اصول تفكيك وظايف فرماندهان لشكري و روساي كشوري به گونه جدي رعايت نشد.

پس از اصلاحات داريوش پارسها به عنوان قضائي در دستگاههاي دولتي استانها يا كشورهاي غير پارسي نفوذ كردند.در دوره سلطنت داريوش يكم كارهاي ثمربخشي در زمينه تنظيم قوانين مربوط به ملت هاي مغلوب انجام گرفت.

در زمان سلطنت داريوش يكم دگرگوني راه حل هاي مسائل اقتصادي و دولتي باعث يكرشته تغييرات در زمينه حقوق خصوصي گرديد. علاوه بر اين اجراي قوانين در كشورهاي گوناگون ، هم آهنگ با سياست شاه ، بايستي يك نواخت مي شد، بنابراين ايجاب مي كرد تا قوانين تازه اي تنظيم گردد كه در عين حال با اراده خداي بزرگ يعني اهورامزدا سازگار باشد.

در زمان داريوش يكم ضمن قانونگذاري ، يك رشته تغييرات اساسي در نظام مالكيت پديد آمد كه نتيجه آن اصلاحات تازه اي در زندگي مردم پديد آورد.قسمتي از آن مربوط به تصاحب بهترين زمين هاي بارور ساكنان كشورهاي مغلوب به سود شاه و خانواده سلطنتي بود.هخامنشيان اين زمين ها را به املاك پهناور تقسيم و به گونه موروثي ، با اختيارات تام به اعضاي خاندان سلطنتي ، اشراف پارسي و بلند پايگان واگذار كردند.مالكان اين املاك از پرداخت مالات به دولت معاف بودند.

پارس ها به عنوان يك ملت غالب از پرداخت ماليات نقدي معاف بودند ، اما ظاهرا ماليات جنسي به دولت تحويل ميدادند.ملت هاي پارسي از جمله مناطق خود مختار (مثلا فنيقي و غيره )ساليانه روي همرفته با دشواري در حدود 7740 تالانت بابلي نقره مي پرداختند.قسمت عمده اين مبلغ به وسيله مردمي كه از لحاظ اقتصادي پيشرفته تر بودند ،پرداخت مي شد:آسياي صغير ،بابل ، سوريه ، فنيقيه ،مصر.

روش پيشكش هم در كنار مالياتن نقدي اجرا مي شد ،اما پيشكش دادن يك عمل اخلاقي و داوطلبانه نبود.اندازه پيشكش هم مشخص ميشد و بر خلاف ماليات ،جنسي پرداخت مي گرديد.بيشتر ،آنچه كه از سوي دولت دريافت مي گرديد به شكل ماليات بود.

 

 

نقشه دولت مقتدر هخامنشي در زمان داريوش بزرگ achaemenid Great Iran Map

نقشه دولت مقتدر ايران هخامنشي در زمان داريوش بزرگ

 

اما پيشكش هارا اغلب مردميكه در مرزهاي امپراطوري از قبيل (حبشه و عربستان)زندگي مي كردند براي شاهنشاه مي آوردند.كشورهائيكه در سرزمين شان معدن نقره وجود نداشت ،ماليات نقدي را از راه فروش محصولات كشاورزي و تبديل آنها به نقره مي پرداختند اين عمل به پيشرفت روابط كالائي – پولي جامعه كمك مي كرد.

ميزان ماليات بندي زمان داريوش اول ،با وجود دگرگوني مهمي كه در وضع اقتصادي كشورهاي تابع پارسها پديد آمده بود،تا پايان حكومت هخامنشيان ثابت ماند.اضافه بر پرداخت ماليات،مردم كشورهاي تابع ناگزير بودند هزينه سنگين حقوق استانداران و درباريان و ماموراني را كه در ساتراپ خدمت مي كردند،بپردازند. به طور كلي ماليات دهندگان كه به پرداخت ماليات نقدي توانا نبودند ناگزير قسمتي از اموال غير منقول يا اعضاي خانواده خود را پيش ماموران وصول يا عوامل آنها گرو مي گذاشتند و ماموران به ازا آن ، پول نقد به خزانه دولت تحويل مي دادند.

اسنادي كه از بابل به دست آمده گوياي آن است كه بسياري از ساكنان اين ساتراپ ها ،مزارع و باغهاي خود را به منظور به دست آوردن پول نقره و پرداخت ماليات به خزانه شاهنشاه به گرو مي گذاشتند.

بيشتر اوقات اينان در وضعي نبودند كه بتوانند املاكشان را از گرو در آورند و اينگونه رفته رفته بي زمين ماندند و ناچار به عنوان كارگر روزمزد كار ميكردند و گاه اتفاق مي افتاد كه به ازاي وامهاي خود كودكانشان را به نام برده به ولم خواهي مي فروختند.به موجب اسنادي كه از منابع مصري به دست آمده،در زمان تسلط پارسيان ماليات ساكنان آن اندازه سنگين بود كه زمين داران كوچك ناگزير به شهرها مي گريختند،اما ماموران آنها را دستگيرميگرداندند.

در امپراطوري هخامنشيان شكل ضرب سكه به قرار زير بود:

1- سكه شاهي

2- سكه هائيكه در ساتراپ ها ضرب مي شد

3- سكه هائيكه در استانها ضرب مي شد و تصوير شاه روي آن بود

4- سكه هاي محلي ايكه در كشورهاي مغلوب ضرب مي شد و رواج داشت.

پس از سال 517 ق.م داريوش يكم در سرتاسر امپراطوري هخامنشي واحد پولي ثابتي را رايج كرد.اين واحد پولي بر مبناي سيستم پولي هخامنشيان برگزيده شد و شامل قطعه اي طلاي مسكوك به وزن 8/4 گرم بود، و اين معيار طي چندين سده پايه رواج پولهاي طلا در بازرگاني جهان به شمار مي رفت.

رايج ترين وسيله مبادله سكه نقره اي به وزن 6/5 گرم و معادل 20/1 پول طلا بود،اين سكه بيشتر در ساتراپ ها ي آسياي صغير ضرب مي شد.روي سكه ها ي طلا و نقره تصوير ،شاهنشاه پارس نقش شده بود.مقداري پول نقره و مسي كشورهاي تابعه پارس در محل وشهرهاي يوناني آسياي صغير ضرب مي شد.و براي پرداخت به مزدوران ، گاهگاهي در شهرهاي فنيقي هم پولهاي محلي و شاهي را سكه مي زدند.

استفاده از پول مسكوك معمولا در كشورهائيكه از كنارهاي درياي مديترانه دور بودند،رواج چنداني نداشت.اگر چه در سده پنجم ق.م بازرگانان چند ملت (مثلا فنقي ها)،به ميزان زيادي در كشورهاي خودشان و كشورهاي بيگانه براي مبادله بازرگاني پول مسكوك به كار مي بردند،در بابل ضمن مبادله ، به جاي پول مسكوك تكه هاي نقره را به شكل شمش يا ميله يا مفتول و غيره خرج مي كردند.

شمش ها داراي عيار متفاوتي بودند(معمولا 8/1)و روي آنها مهري مي زدند كه گوياي عيارشان بود و هنگام مبادله آنها را وزن مي كردند.همان زمان كه مسكوك به بابل وارد شد و به كار رفت اين فلزات را هم در كنار آن ضمن آنكه وزن مي كردند به جاي مسكوك به كار مي بردند.در ميان اينها طلا فقط به عنوان كالا، نه به جاي وسيله مبادله پولي ،معامله مي شد.

به عبارت ديگر پول مسكوك در زمان هخامنشيان در بابل رواج چنداني نداشت و فقط از آنها براي بازرگاني با شهرهاي يوناني استفاده مي كردند.آن زمان در مصر هم تقريبا چنين وضعي حكم فرما بود،آنجا هم براي معامله و مبادله از روش وزن كردن فلز استفاده مي كردند.حتي در خود پارس كارگران مصري املاك شاهي نقره غير مسكوك به جاي مزد مي گرفتند.

سيكل و كارشا كه در اسناد پارسي ياد شده ، واحد وزن بودند و حتي روي اين فلزات مهر پولي نخورده بود.پارسها پول مسكوك را به منظور مبادله در كشورهاي باختري امپراطوري و يا براي پرداخت مزد به مزدوران وابسته به دولت شاهنشاهي ، به كار مي بردند.

در كشورهائيكه مبادلات به وسيله نقره غير مسكوك انجام مي گرفت، ظاهرا برخي از شخصيت ها حق آن را داشتند تا شمش نقره بسازند و آن را با شكل معيني عرضه كنند.معبدها و كاخ ها در بابل ،مصر و كشورهائ ديگر روش هاي مشخصي را به منظور پرداخت مقدار زياد ماليات ها و پيشكشي ها به دولت مركزي ارائه مي دادند و اين روشها مورد تائيد مقامهاي اداري هخامنشيان قرار مي گرفت.معمولا پرداخت ماليات بوسيله نقره هايي انجام مي شد كه داراي كيفيت چندان خوبي نبودند.براي رفع اين نقيصه ،نقره ها به كارگاههاي معابد و دولت فرستاده مي شدند ،دوباره ذوب و تصفيه مي گرديدند،از لحاظ كيفيت داراي عيار استاندارد مي شدند و سپس به خزانه تحويل مي گرديدند.

نسبت بهاي طلا و نقره با وزن مساوي در دولت هخامنشي، يك به 3/1 13 بود.

فلزهاي گرانبهايي كه متعلق به خزانه دولت بودند فقط به صلاحديد شاهنشاه سكه مي خوردند و تبديل به مسكوك مي شدند، بيشتر اين فلزات سكه نخورده به صورت شمش در خزانه انبار مي شدند.مثلا زمانيكه اسكندر مقدوني هخامنشيان را شكست داد و شوش را گرفت، در خزانه شاهي 40 هزار تالانت

 (يك تالانت = 30 كيلوگرم ) شمش و فقط نه هزار تالانت مسكوك به دست آمد.مقدار طلا و نقره اي كه در خزانه هاي دولت هخامنشي در شوش ، پرسپوليس ، بابل و شهرهاي ديگر ، هنگام پايان حكومت پارسها ، به دست آمد، رويهم رفته بيشتر از 630 ، 235 تالانت بود.

بنابراين ، پولهائيكه به عنوان ماليات دولتي طي ده ها سال در خزانه شاهان اندوخته شده بود، از گردش خارج شد،فقط مبلغ ناچيزي از اين پولها ، به عنوان هزينه حقوق مزدوران و نگاهداري كاخها و دستگاه اداري به مردم برگردانده مي شد. به همين انگيزه پول مسكوك و حتي شمش ها فلزات قيمتي براي انجام مبادله و بازرگاني به اندازه كافي جريان نداشت، اين چگونگي زيان قابل توجهي به پيشرفت روابط بازرگاني-پولي وارد آورد و بنابراين ناگزير قسمتي از معاملات در سطح مبادله كالائي انجام ميگرفت.

در قلمرو هخامنشيان راههاي كاروان رو مهمي كه استانها و شهرهاي دور افتاده را به هم وصل مي كردند كشيده شدند،طول اين راهها از صد كيلوتر تجاوز مي كرد.يكي از اين راهها از ليدي آغاز و پس از گذشتن از آسياي صغير تا بابل ادامه داشت.راه ديگري از بابل به شوش به پرسپوليس و پاسارگارد منتهي مي شد.راه كاروان روي كه از بابل ، اكباتان به باختر تا مرزهاي هندوستان كشيده مي شد داراي اهميت فراوان بود.منطقه درياي اژه از راه قفقاز و خليج ايسن تا سينوب به آسياي صغير منتهي مي شد.

پس از سال 518ق.م داريوش يكم فرمان داد كه كانال نيل-سوئد را نوسازي كنند،اين كانال تا پايان اشغال مصر به وسيله پارسي ها قابل بهره برداري بود،اما بعدها از كار افتاد و كشتي راني در آن غير ممكن گرديد.اين كانال ، مصر را از راه درياي سرخ به پارس وصل ميكرد.اينگونه در هندوستان هم راههايي كشيده شدند.

شرايط طبيعي گوناگون قلمرو هخامنشيان ، عامل موثري در پيشرفت روابط بازرگاني منطقه به شمار ميرفت.

بابليها سخت به كار بازرگاني با مصر ، سوريه ، ايلام و آسياي صغير سرگرم شدند، بازرگانان بابل از اين كشورها آهن ،مس ، قلع ، چوب ساختماني ، سنگ هاي نيمه گرانبها ، كوارتز براي شستن و سفيد كردن پشم و لباس و براي توليد شيشه و منظورهاي ديگر مي خريدند.مصر به شهرهاي يوناني غله و كتان مي فروخت و از آنها شراب و روغن زيتون مي خريد.علاوه بر اين مصر طلا و عاج ، لبنان و عمان چوب هاي صنعتي و مرمر و سنگ سياه توليد مي كردند.از آناطولي – نقره ، از قبرس – مس و از مناطق علياي دجله – مس و سنگ آهك به دست مي آمد.از هندوستان – طلا ، عاج و چوبهاي معطر ، از دراوي – طلا ، از سغديان – لاجورد ، از خوارزم – فيروزه صادر مي شد.

از باختر كه جزو قلمرو هخامنشيان بود طلاي سيبري صادر مي شد.

از مناطق قاره اي يونان يعني كشورهاي خاوري آن فراورده هاي سفالي صادر مي گريد تهيه كننده گندم علاوه بر مصر، بابل هم بود.موجوديت دولت هاي هخامنشي تا اندازه زيادي به كميت و كيفيت ارتش آن دولت بستگي داشت.كليه نيروهاي مسلح به واحدهاي بزرگ جنگي تقسيم مي شدند كه شماره اين واحدها متغير بودند(مثلا در زمان كزرسس 7واحد و در زمان آرتا كزرسس دوم 4واحد بودند.).هسته اين ارتش پارس ها و مادها بودند جوانان و مردان بالغ پارسي بيشترشان به كار لشكري سرگرم مي شدند.اينان گويا خدمت لشكري را از 20 سالگي آغاز مي كردند.عشاير سكزي تا اندازه اي نيروي مهمي براي هخامنشيان به شمار مي آمدند چون اينان طبعا به زندگي جنگي خو گرفته و سواران كماندار آزموده اي بودند.

پست هاي مهم در پادگانها و پايگاههاي استراتژيك و دژها و غيره معمولا به دست پارسيان بود.

ارتش شامل سواره و پياده بود.فرماندهان سواران معمولا اشراف و فرماندهان پيادگان ، مالكان بودند.همكاري سواران و كمانداران باعث پيروزي بيشتر از نبردهاي پارسها بود.در آغاز سده پنجم ق.م پياده نظام پارس را رفته رفته مزدوران يوناني تشكيل مي دادند،اينها كه از لحاظ تكنيك نبرد آزموده تر بودند نقش مهمي رادر جنگها ايفا مي كردند.

استخوان بندي ارتش را ده هزار تن جنگجوي «جاويدان » تشكيل مي داد.هزار تن از اينها كه نيزه دار بودند، به خانواده هاي اشراف پارسي وابستگي داشتند و نگهبان جان شاه به شمار مي آمدند.بقيه يكانهاي «جاويدان» از نمايندگان عشاير گوناگون ايراني و حتي ايلاميها بودند.

قسمتي از ارتش براي پيش گيري از شورش مردم مغلوب ، در كشورهاي زير اشغال به عنوان پادگان جاي مي گزيد.سربازان اين پادگانها از مليتهاي گوناگون بودند، اما در ميانشان از ساكنان آن منطقه وجود نداشت.

در مرزهاي حكومت هخامنشي پادگان هائي برقرار گرديد و حتي به افراد اين پادگانها زمين هايي را واگذار كردند.از اينگونه پادگانها و كلني نظامي جزيره الفانتين در نيل جالب است.در اين پادگان ، پارسها ، مادها ، يونانيان ، خوارزمي ها و غيره سكونت داشتند.اما در قسمت عمده اين پادگان مردمي زندگي مي كردند كهاز پيش خادمان فراعنه مصر به شمار مي آمدند.

ساكنان نظامي الفانتين با خانواده هايشان در آنجا سكونت داشتند.پادگان به يكان هايي جز صدنفري تقسيم مي شد، هر يك از اين واحدها به نام فرماندهانشان ناميده مي شدند.معمولا فرماندهان اين يكلنها پارسي يا بابلي بودند.

جايگاه فرمانده اين پادگان در سوئن (آسوان امروزي) بود.در اين ناحيه حتي ماموران كشوري و اداره هاي قضائي بخش جنوبي مصر فعاليت داشتند.سربازان مامور پادگان معمولا هرماه جيره جنسي (غله ، گوشت و غيره ) دريافت مي كردند.هر سربازي كه بازنشسته مي شد از راه كشت و زرع در تكه زميني كه به او واگذار شده بود، گذران مي كرد او از پرداخت ماليات معاف بود، و بيشتر به كارهاي بازرگاني و صنعتي هم مي پرداخت.

در آغاز ، واگذاري اين زمين ها به سربازان انتزاع ناپذير بود و بنابراين به مرور زمان اين زمين ها از راه فروش يا واگذاري از دست سربازان خارج شد و غالبا مالك اين زمينها زنان شدند.

مانند الفانتين در فيواخ ، باختر گرموپول و ممفيس هم اينگونه كلني نظامي اي وجود داشت.بنابراين پادگانها ، پايگاه هاي استواري ، هنگام خيزش مردم مغلوب ، براي وفاداران دولت هخامنشي به شمار مي رفتند.هنگام اردوكشي هاي جنگي بزرگ (مثلا جنگ گزرسس با يونانيها ) كليه مردم تابع حكومت هخامنشي اجبارا شماره مشخصي از جوانان خود را براي سربازي به دولت مي شناساندند.

در زمان داريوش يكم پارسها چيرگي خود را در درياها هم پابرجا كردند.نبردهاي دريائي هخامنشيان با كمك ناوگان مصري ، كشتي فنيقي و قبرسي و ساكنان جزاير درياي اژه و نواحي دريائي ديگر انجام مي گرفت.پارسها هم به عنوان ناوي در نيروي ذريائي خدمت مي كردند.

 برگرفته از اریارمن.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:40 توسط شاهزاده ایرانی |


گاهی سکوت کنیم...شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد.(اشو زرتشت)

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط شاهزاده ایرانی |

درود بر شما دوستان اریائیم
نمی دانم چرا بسیاری از مردم  زرتشتیان عزیز ما را اتش پرست خطاب می کنند و این جای بسی ناراحتی است.چون زرتشتیان عزیز و مهربان ما خداوند یکتا(اهورامزدا)  را می ستایند و اتش سمبلی است از نور و روشنائی . بعضی از ادیان برای خراب کردن نام این دین پاک و ایرانی تا به حال دست به کارهای زیادی زده اند
برای مثال انها را اتش پرست خطاب کرده اند تا ایرانیان را مردمانی خرافاتی .بدون علم و بی فرهنگ جلوه دهند و این در صورتی است که ریاضی دانان معروف جهان تمام اموزه های خود را از دانشمندان زرتشتی ما یاد گرفته اند واگر امروز نامی از ان دانشمندان ایرانی برده نشده است به خاطر این است که تمام
کتابها و اسناد ما به اتش کشیده شده است.
بر  خود لازم دانستم تا با این وبلاگ نا چیز این طرز تفکر اشتباه را از ذهن کسانی که تا امروز زرتشیتان عزیز و مهربان ما را اتش پرست می نامیدند پاک کنم.
البته اکثر مردم ما و مخصوصا وبلاگ نویسان تاریخی(تمام دوستانم در لینکهای من) به خوبی از این موضوع با خبرندو من امید وارم سوئ تفاهمی برای این عزیزان پیش نیاید.
در زیر مطالبی کامل از اتش در دین زرتشت برگرفته از سایت (اریار من) قرار داده ام.
                                                                       سربلندو وطن پرست باشید(شاهزاده ایرانی)

گراميداشت آتش در آيين بهي زرتشت

پيش از اينكه به آيين زرتشت بپردازيم و پايگاه آتش را در اين آيين بررسي كنيم ؛
شايسته است بدانيم كه آتش در زندگي و در هستي ما ؛ از چنان پايگاهي بر خوردار
است كه هيچ چيز ديگر را نمي توان با آن برابر گذاشت .
بايد بياد داشته باشيم كه آتش يكي از چهار آخشيج و يا عناصر چهارگانه هستي
است و در ميان آن چهار ؛ گرامي ترين آنها است ؛ مي دانيم كه هستي زميني ما
بسته به خورشيد است و خورشيد چيزي نيست بجز يك كوره بزرگ آتش ؛و سه
آخشيج ديگر يعني آب و هوا و خاك ؛ هر سه پديد آمده از همان آتش خورشيدند .
پرتو خورشيد سرچشمه گرما؛ فروغ ؛ خوراكيها ؛ سوخت و توانمندي همه ي جانداران
است ؛ خورشيد درگردش روزانه خود در آسمان به رشد گياهان ياري مي رساند ؛
زمين را گرم مي كند در پديد آوردن باد ها دست دارد و بسيار كارهاي ديگري انجام
مي دهد كه همه آنها براي هستي اينجهاني ما از ارزش بسيار والايي برخوردارند ؛
از اينرو خورشيد بن مايه و بن پايه هستي زميني ما شمرده مي شود ؛ در ادبيات
ديني زرتشتي ؛ ( آتش ) پسر اهوره مزدا ناميده مي شود همچنانكه سپندارمذ كه
پاسبان زمين است ؛ دختر اهوره مزدا . ( بياد داشته باشيم كه فرزند خدا بودن در
بسياري از آيينهاي كهن پيشينه دارد براي نمونه ؛ در مسيحيت عيسي مسيح
( پسر خدا ) دانسته
مي شود ؛ و در مصر كهن ؛ يكي از فراعنه مصر خود را اخناتون يعني
( پسر خدا ي خورشيد) ناميد .
آتش از دير زمان تا كنون نماد دين شناخته شده است؛ نه تنها نزد ايرانيان ؛
بلكه نزد بسياري ديگر از مردم جهان نيز چنين بوده است ؛ و هر يك از ملتها
بگونه اي آتش را ستوده و هنوزهم مي ستايند؛ براي نمونه يونانيان درپرستشگاههاي
خانگي هميشه آتشي افروخته داشتند كه شباهنگام رويش را با خاكستر
مي پوشاندندو هربامداد پيش از فراشد خورشيد خاكسترها را پس مي زدند
و با چوبهاي ويژه ي خوشبودو باره بر مي افروختند و هرگز لاشه يا چيز هاي
نا پاك به آن نزديك نمي كردند ؛ برهمنان نيز در خانه خود هنوز هم آتشگاههاي
كوچكي دارند كه شبانه روز آتش خوشبو در آنها مي سوزد؛ برهمنان نيز مانند
ايرانيان و يونانيان تنها چوبها و يا ديگر سوختنيهاي خوشبو را نياز آتش مي كنند ؛
مي توان گفت آتش از زماني در ميان آرياها ستوده شد كه هنوز نامي از يوناني
و ايراني و هندي و اروپايي در ميان نبوده است و همه اين مردم همه با هم زيرنام
(آريا) يك گروه ناپراكنده را تشكيل مي دادند . آتشي كه در آتشگاههاي همگاني
و يا آتشگاههاي خانگي اين مردم مي سوخت و هنوز هم مي سوزد و گرامي
داشته مي شود ؛ از جنس آتش معمولي بشمار نمي آيد ؛ سرشت آن چيز ديگري
است ؛ آتش پاكي است كه جز با اجراي آيينهاي ويژه افروخته نمي شود ؛ يك
هستي مينوي است كه افزون بر درخشندگي و گرما بخشي ؛ جان و روان و اراده
و انديشه هم دارد و كارهارا بسامان مي رساند. رويهمرفته مي توان گفت كه گوهرآتش
و گوهرزندگي از هم جدا نيستند ؛ هرجا كه آتش هست زندگي هست و آنجا كه آتش
نيست نازندگي است .در اوستا بجز يسنا هات 62 بخش ويژه اي بنام آتش نيامده
است و آتش نيايشي كه؛ امروزه زرتشتيان در نمازها هاي روزانه خود مي خوانند؛
بر گرفته از همين يسنا هات 62 است ؛ در بخشي از اين سرود ؛ آتش با فروزه ي
وبسيار سزاوار ستايش ناميده شده است . « پاك كننده » و « درمانگر »
ايرانيان رويهمرفته به پنج گونه آتش باور داشتند ؛ در يسنا 17 از پنج گونه آتش
نام برده مي شود و به هر يك جداگانه درود فرستاده شده است و ترتيب آنها چنين
است :
Berezisavangha 1) آذر برزي سونگهه )
Vohu Fryana 2) آذر وهوفريان )
Urvazishta 3) آذر اوروازيشت )
Vazishta 4) آذر وازيشت )
Spenishta 5) آذر سپنيشت )
در گزارش ( تفسير) پهلوي سرشت يا ويژگي هر يك از اين آتشهاي پنج گانه
بترتيب زيرآمده است :
نخست آتش برزي سونگهه ؛ و آن آتش بسيار سودمندي است كه سر چشمه آن در
آسمان دانسته شده و آتش آتشكده ها پرتويي از فروغ آن به شمار مي آيد .
دوم آذر وهوفريان ؛ و آن آتش سرشتي يا غريزي است كه در كالبد آدمي و جانور
فروزان است ؛ همه ي جنبش و جهش زندگي مردمان و جانوران بر خاسته از اين
آتش است .
سوم آذر اوروازيشت ؛ و آن آتش سزاوار ستايشي است كه در گياهان و چوبها و
رستنيها است ؛ رويش و بالش همه ي گياهان و درختان و رستنيها از اوست .
چهارم آذر وازيشت ؛ آتش آسماني است همان آذرخش جهنده اي كه از گرز ايزد
تشتر ؛ ايزد باران شراره كشيده و ديو خشكي را هلاك نمود .
پنجم آذر سپنيشت ؛ و آن آتشي است بسيار سزاوار ستايش كه در سراي درخشان
مينو ؛ و در پيشگاه مزدا اهورا جاودانه مي سوزد .
در اينجا ؛ يعني در گزارش پهلوي ؛ نخستين آتش و پنجمين آتش كما بيش
همانند يكديگرند ؛ اما در فرگرد هفدهم از كتاب بندهش كه بگونه ي ويژه از آتش
سخن به ميان آمده است ؛ آتش ( برزي سونگهه ) آتشي است كه در سراي درخشان
مينو درپيشگاه اهوره مزدا فروزان است و (آذر سپنيشت ) آتشي است كه در روي
زمين بكارمي برند وآتش آتشگاهها از اين آتش دانسته شده است .
در اوستا امشا سپند اشا و هيشتا ؛ در پيوند با آتش شناخته شده وبزرگترين
خويشكاري او پرستاري از آتش است بر پايه همين پيوند است كه زرتشتيان در
روز سوم ارديبهشت ماه كه جشن ارديبهشتگان است به آتشكده ها مي روند و نياز
بجاي مي آورند . در اينجا بايد به دو جشن بزرگ ايراني در پيوند با آتش اشاره كنم ؛
يكي جشن بسيار فرخنده و شادي بخش چهارشنبه سوري كه تازيان و تازي پرستان
از آغاز يورش خود به ايران تا كنون در بر اندازي آن كوشيدند واما پايداري ايرانيان
در پاسداري از ارزشهاي فرهنگي خود آنان را نا كام گذاشت ؛ و دوم جشن سده ؛
كه در روز دهم بهمن ماه هر سال برگزار مي شود ؛ اين جشن از زماني آغاز شد
كه آدمي شيوه افروختن آتش را فرا گرفت .
داستان شيرين اين رخداد شادي بخش چنين است كه هوشنگ پيشدادي روزي
بهمراه تني چند از ياران بكوه ميروند ؛ در ميانه ي راه جنبنده اي دراز وسيه رنگ
و تيره تن وتيز تازي در برابرشان نمايان مي شود ؛ هوشنگ پا پيش مي گذارد
و سنگي بسوي مار پرتاب مي كند ؛ سنگ به سنگ ديگري بر مي خورد و از
بر خورداين دو سنگ فروغي پديدار مي گردد كه هوشنگ آنرا فروغ ايزدي مي نامد
و در مي يابد كه در بر خورد دو سنگ مي توان آتش پديد آورد :
بگفتا فروغي است اين ايزدي پرستيد بايد اگر بخردي
شب آمد بر افروخت آتش چو كوه همان شاه در گرد او با گروه
يكي جشن كرد آنشب و باده خرد سده نام آن جشن فرخنده كرد
چنانچه پيشتر نيز اشاره كردم تنها ايرانيان نيستند كه آتش را مي ستايند و زبانه
هاي شادي بخش آنرا گرامي مي دارند ؛ بلكه يونانيان و روميان و هندوها و يهوديان
و مسيحيان و بسياري از ديگر مردماني كه پيشينه تاريخي دارند آتش را مي ستايند
و ارج مي گذارند ؛ در بسياري از آيينها هر گونه بي آزرمي نسبت باتش پاد افره
سنگين خواهدداشت ؛ براي نمونه گرشاسب پادشاه ايراني با اينكه از پايگاه بسيار
والايي در اين آيين بر خوردار است با اينهمه چون بي آزرمي به آتش كرد و آتش
( را خاموش نمود فر از او گسيخت . (فرهنگ نامهاي اوستا پوشينه يكم رويه 5
همين جا شايان ياد آوري است كه گوهر آتش در اوستا خره ؛ يا( فر) ناميده شده
است و اين ( فر) ؛ شكوه و فروغ ويژه اي است كه از سوي اهوره مزدا به پيامبر ؛
يا پادشاه و يابرخي از پهلوانان داده مي شود؛ در ادب فارسي از اين فر بسيار سخن
گفته شده است و بيشردرپيكر ( فرايزدي) و( فر كياني) و (فر شاهنشهي) و يا
( فر پهلواني ) وگاه ( فر ايراني ) از آن سخن رفته است ؛ اين ( فر) گوهر همان
آتش يزداني است كه چنانچه پيشتر گفته شد ؛ از سوي دادار آفريدگار به پادشاهان
بهمنش و نيكو كردار داده مي شود اما اگر از بهمنشي و آيين راستي سر بتابند
( فر) از آنان گسيخته خواهد شد چنانچه از جمشيد و گشتاسب گسيخته
شد . اين انديشه از ايرانزمين به سرزمينهاي همسايه؛ و از آيين ايرانيان به
آيينهاي سامي راه پيدا كرد ؛ در تورات نمونه هاي آن بروشني ديده مي شوند ؛
نمونه ي بسيارآشكار آنرا در باب دهم سفر لاويان مي بينيم كه ( ناداب ) و
( ابيهو ) پسران هارون برادر موسي ؛ با همه ي پايگاه والايي كه داشتند ؛ با اينهمه در
پي يك بي انگاري ؛ بخور ويژه ي نيايش را بر آتش بيگانه اي كه آتش يهوه نبود
گذاشتند : ( و ناداب و ابيهو پسران هارون هريكي مجمره ي خود را گرفته آتش
بر آنها نهادند و بخور بر آن گذارده ؛ آتش غريبيكه ايشان را نفرموده
بود بحضور خداوند نزديك آوردند ؛ و آتش از حضور خداوند بدر شده ايشانرا بلعيد
وبحضور خداوند مردند . ) . لاويان 1:10 همين جا شايسته است كه براي شناخت
پايگاه آتش در آيينهاي سامي ؛ نگاهي به تورات و انجيل و قران داشته باشيم .
نخستين چيزي كه خدا مي آفريند روشنايي است : (... و زمين تهي و بائر بود
و تاريكي بر روي لجه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت * و خدا گفت روشنايي
بشود و روشنايي شد * ) پيدايش 3:1
( ..زيرا جلال او سوختني مثل سوختن آتش افروخته خواهد شد *و نور اسراييل
نار و قدوس وي شعله خواهد شد ) اشعيا 16:10 (... خداوند نور من خواهد بود )
ميكاه 8:7 در تورات خداوند نخستين بار در شعله آتش بر موسي نمايان ميشود
و با او گفتگو مي كند(..و خداوند در شعله آتش از ميان بوته بر من ظاهر شد ..)
(خروج 2:3 ) . بهنگام كوچ بسوي كنعان ؛ بني اسراييل دچار بيماري وبا مي شوند
و بنزد موسي گله مي كنند كه چراما را از مصر بيرون آوردي تا دچار چنين روزگار
بدهنجار شويم ؛ خداونداز اين ناسپاسي بخشم مي آيد و بموسي و برادرش
هارون مي گويد : (... از ميان اين جماعت دور شويد تا ايشان را ناگهان هلاك سازم )
؛ اما موسي با قوم همدردي مي كند و براي خواباندن خشم خداوند و نرم كردن دل او
در آن بگذار « آتش مذبح » به برادرش هارون مي گويد ؛ ( ... مجمر خود را گرفته از
و بخور بر آن بريز زيرا غضب از حضور خداوند بر آمده و وبا شروع شده است ..) .
اعداد 46:16 خداوند از ميان آتش با بني اسراييل سخن مي گويد آنان آواز خداوند
را مي شنوند امابجز آتش چهره ديگري از خداوند نمي بينند :
( ... و شما نزديك كوه ايستاديد و كوهتا بوسط آسمان به آتش و تاريكي ابر ها
و ظلمت غليظ مي سوخت * و خداوند از ميان آتش متكلم شد و شما آواز كلمات
( او را شنيديد ليكن صورتي نديد بلكه فقط آواز شنيديد ) . ( تثنيه 11:4
خداوند بر( جدعون ) نمايان مي شود و با او بگفتگو مي پردازد و پيمان مي بندد كه
او و تبار بني اسراييل را ياري خواهد داد ؛ جدعون براي سپاسگزاري بزغاله اي را
مي كشد و براي خدا قرباني مي كند ؛ خداوند مي گويد گوشت قرباني را بر روي
صخره بگذار و سپس : ( ... آتش از صخره بر آمده ؛ گوشت و قرصهاي نان فطير را
بلعيد !!) داوران 20:6
يكي از انبياء يهود بنام ايليا كه از نام آوران كتاب مقدس است ؛ در جايي براي نشان
دادن برتري نيروي يهوه بر خدايان ديگر ؛ گاوي را مي كشد ؛ گوشت آنرا تكه تكه
مي كند و بر هيزم مي گذارد و به پيروان خود فرمان ميدهد تا آب فراوان بر گوشت
و بر هيزم بريزند بگونه اي كه نتوان هيزم را به آتش كشيد ؛ سپس بدعا مي ايستد
و از خداوند مي خواهد كه او را نزد هماوردان شرمنده نكند و نيروي بر تر خودش را
بنمايش بگذارد : ( .. آنگاه آتش يهوه افتاده قرباني سوختني و هيزم و سنگها و خاك
را بلعيد و آبرا كه در خندق بود ليسيد !! ) اول پادشاهان 37:18
داود, مذبحي ؛ يعني كشتارگاهي براي كشتن قربانيان براي خداوند بنا مي كند و
براي سپاسگزاري از يارمنديهاي او چند جاندار را مي كشد و بحضور خداوند مي آورد
و ( ... خداوند آتشي از آسمان بر مذبح نازل كرده او را مستجاب فرمود ) اول
تواريخ 26:21 ا شعيا يكي از بزركترين انبياء يهود چنين نبوت مي كند:
(... زيرا خداوند چنين مي گويد: اينك من سلامتي را مثل نهر به او؛ (يعني بني
اسراييل ) خواهم رسانيد * و شما خواهيد مكيد و در آغوش او بر داشته شده
بر زانوهايش پرورده خواهيد شد * پس چون اينرا ببينيد دل شما شادمان خواهد
شد * اما بر دشمنان خود غضب خواهد نمود زيرا اينك خداوند با ( آتش ) خواهد
آمد و عرابه هاي او مثل گرد باد تا غضب خود را با حدت و عتاب خويش را با
و شمشير خود بر تمامي بشر « آتش » شعله آتش بانجام رساند ؛ زيرا خدا وند با
داوري خواهد نمود ...) اشعيا 12:66
غيرت خدا از جنس آتش است ؛ به حزقيال يكي ديگر از انبياء مي گويد :
خود بضد بقيه « باتش غيرت » ( ... بنا براين خداوند يهوه چنين مي فرمايد هر آينه
امتها تكلم نموده ام ...) حزقيال 5:36
باز مي گويد :(... زيرا كه يهوه خدايت آتش سوزنده و خداي غيور است ) تثنيه 24:4
نجات دهنده موعود بني اسراييل همانند آتش خواهد بود : ( .. اينك من رسول خود
را خواهم فرستاد و او طريق را پيش روي من مهيا خواهد ساخت و خداونديكه شما
طالب او مي باشيد ناگهان بهيكل خود خواهد آمد يعني آن رسول عهدي كه از او
مسرور مي باشيد * هان او مي آيد قول يهوه صبايوت اين است اما كيست كه روز
آمدن او را متحمل تواند شد و كيست در حين ظهور وي تواند ايستاد زيرا كه او مثل
خواهد بود ) ملاكي 1:3 « آتش قالگر »
اينها چند نمونه بود از جايگاه آتش در آيين يهود اينك نگاهي هم به آيين مسيح
بيندازيم و پايگاه والاي آتش را در اين آيين بنگريم .
در انجيل متي مي خوانيم كه يحيي تعميد دهنده مردم را در رود اردن به آب تعميد
ميدهد اما از كس ديگري سخن ميگويد كه پس از او خواهد آمد ( يعني عيسي ) و
(... او كه بعد از من مي آيد از من توانا تر است كه لايق برداشتن نعلين او نيستم
* او شما را بروح القدس و به (آتش) تعميد خواهد داد . متي 12:3
روح القدس همانند آتش بر سر شاگردان عيسي ريخته مي شود ( ... و چون روز
پنطيكاست رسيد بيك دل در يكجا بودند * كه ناگاه آوازي چون صداي وزيدن باد
شديد از آسمان آمد و تمام آن خانه را كه در آنجا نشسته بودند پرساخت * و زبانهاي
منقسم شده مثل زبانهاي آتش بديشان ظاهر گشته بر هر يكي از ايشان قرار گرفت . )
اعمال رسولان 1:2 اينك مي رسيم به قران تا پايگاه آتش را در آنجا جستجو كنيم .
برخي گمان برده اند كه در اسلام تنها از يك گونه آتش نامبرده شده و آن آتش
جهنم است كه بهر رو ستودني نيست ؛ از سويي ديگر شيطان هم از جنس آتش
آفريده شد و اين هر دو نشان از بي ارزشي آتش در آيين اسلام دارند ؛ اما اين
سخن درستي نيست ؛ نخست اينكه بايد بياد داشته باشيم كه در آيينهاي يهوديت و
مسيحيت هم از دو گونه آتش نامبرده شده است ؛ يكي آتش مقدس كه نماد روح
القدس است و ديگري آتش جهنم ؛ كه بهر رو آنهم آفريده ي خداست براي يك
آماج خدايي ؛ درست است كه جايگاه شيطان است اما آفريده شيطان نيست .
دوم اينكه افزون بر شيطان كه از جنس آتش است جن ها هم از جنس آتش
آفريده شدند ؛ و بسياري از آنها ( با شنيدن آيات قران به اسلام گرويدند )
و در شمار بهترين مسلمانان در آمدند و از خدمتگزاران خوب خدا بشمار مي روند .
( سوره جن آيه يكم ) .
سوم اينكه در آيه سي و پنجم از سوره بيست و چهارم ؛ خداوند نور آسمانها و زمين
ناميده شده است . چهارم اينكه در آيه دوازدهم از سوره بيستم به همان داستان
تورات اشاره اي دارد كه موسي در بيابان با يك بوته افروخته روبرو شد و خداوند به
اوامر فرموده گفت : ( من هستم خدا ي تو پس نعلين از پايت بر گير زيرا اين جا كه
ايستاده اي مكان مقدس است . ) بنا براين جاي چون و چرا بجا نمي ماند كه در اسلام
هم آتش از پايگاه بسيار والايي برخوردار است .و آخرين نشان از گراميداشت
آتش در آيينهاي سامي ؛ روشن كردن و روشن نگهداشتن شمع است و چراغ در
كليسا و در كنار مهراب و يا در امامزاده ها كه پيشينه اي بس دراز داردو بيرون از اين
جستار است .و اما نكته اي كه در همين جا بايد گفت اينكه پيروان همه ي اين اديان
نه تنها آتش را مي ستايند و ارج مي گذارند بلكه در پاسداري و زنده نگهداشتن
آن نيز مي كوشند .در تورات يكي از دستورات خداوند در پيوند با آتش مذبح اين
استكه آتش هرگز خاموش نشود :
( ... و آتش بر مذبح پيوسته افروخته باشد و خاموش نشود ... ) لاويان 13:6
( آتشي كه بر مذبح است افروخته باشد و خاموش نشود و هر بامداد كاهن هيزم بر
آن بسوزاند و ...) . لاويان 12:6
آيات همانند اين ها در كتاب مقدس فراوان ديده مي شوند كه خداوند مي خواهد
آتش مذبح كه همان آتش مقدس است هر گز خاموش نشود ؛ و رهنمودهاي بسياري
در جاي جاي كتاب مقدس بويژه در سفر لاويان ؛ و خروج ؛و تثنيه ؛ در باره عطر
خوشبو و سوزاندن بخشهاي ويژه اي ازاندام گاو و گوسفند قرباني بر روي آتش
براي برانگيختن (عطر خوشبو بجهت خداوند ) داده شده است .
اينك جا دارد كه به همانندي آيينهاي آريايي با آيينهاي سامي نگاه مي كنيم :
( ...هر يك از مردمان يونان و روم را در خانواده پرستشگاهي بود و بر آن پرستشگاه
پيوسته اندكي آتش ميان خاكستر مي درخشيد . صاحب خانه مكلف بود كه آن آتش
را شب و روز روشن نگاهدارد...آن آتش خاموش نمي شد مگر زماني كه تمام افراد
خانواده هلاك شده باشند ؛ بهمين سبب خاموش گشتن آتش مقدس و نابود شدن
يك خانواده را پيشينيان مرادف يكديگر مي شمردند ... همچنين مذهب مي گفت كه
آتش مقدس بايد بي آلايش و پاك باشد و اين عبارت را مقصود ظاهري آن بود كه
اشعياي ناپاك در آتش نريزند و مقصود باطني آنكه برابر آن اعمالي بر خلاف مذهب
مرتكب نشوند ... بر افروختن آتش نو آداب و مراسم خاصي داشت كه بايستي با كمال
دقت مراعات شود . براي توليد آتش سنگ بر آهن كوفتن ممنوع بود ؛ و فقط مجاز
بودند كه از نور خورشيد يا از سودن دو قطعه چوب توليد آتش كنند ... اين آتش
در نظر آنان مقام خدايي داشت ؛ چنانكه آنرا مي پرستيدند و برايش مراسم مخصوصي
قايل بودند ؛ آنچه را كه مطبوع خدايان مي پنداشتند مانند گل و شراب و بخور و
غيره تقديم آتش نيز مي نمودند ... از او استعانت نموده دعا مي كردندكه ايشان را از
نعمت هاي سه گانه سلامتي و توانگري و نيك بختي كه آرزوي ديرينه بشر است
نوشته Alesetis در حكايت آليستس Uripides بر خوردار سازد ... اوري پيدس
است كه چون آليسيتس در راه نجات شوهر خويش تن به مرگ داد ؛ نزديك آتشگاه
معبودا ؛ مالك رقابا ؛ امروز به آرامگاه مردگان خواهم رفت و » : رفت و گفت
نوبت باز پسين است كه پيش تو سربه ستايش فرود مي آورم ؛ نظر لطف و مراقبت
از كودكان بي مادر من دريغ مدار ؛ پسرم را زني مهربان ده و دخترم را شوهري نجيب
عطا فرما ؛ مگذار كه چون مادر خويش نامراد بميرند و چنان كن كه عمريدراز به
«. سعادت و كامراني به سر برند
يونانيان آتش را خداي ثروت مي خواندند و استدعاي پدر از آتش آن بود كه ... »
فرزندانش را سلامتي و مال بسيار عطا كند ... هر مردي چون مي خواست از خانه
برون شود ؛ آتشكاه را مي ستود و چون بخانه باز مي گشت قبل از ديدار زن و فرزند ؛
در برابرآن سر فرود مي آورد و استعانت مي كرد ...لازم تر از همه آن بود كه آتش
پيوسته روشن باشد ؛ زيرا اگر آتش خاموش مي شد در حقيقت خدايي نابود
مي گشت . ..خدا در شراره هاي آتش تجلي مي كرد ؛ پس واجب تر از قرباني
نگهداشتن و تيز كردن آتش يعني تغذيه و تقويت جسم خدايي بود ؛ بهمين سبب
پيش از هر كار چوب بر آتش مي نهادند و سپس شراب آتشين يونان و بخور و روغن
و چربي قربانيها را در آن
مي ريختند و آتش تمام آن هدايا را به كام در مي كشيد و چون خرسند و تابان
مي گشت زبان بر آسمان مي برد و ستايشگرخويش را با نور خود روشن مي كرد ؛
آنگاه زمان استجابت دعا بود و پرستنده زبان به خواهش مي گشود!
( 23- تمدن قديم رويه 14 Fustel ) du Coulanges
(... خداوند بموسي گفت مذبحي از خاك براي من بساز قربانيهاي سوختني خود و
هداياي سلامتي خود را از گله و رمه خويش بر آن بگذران در هر جايي كه يادگاري
براي نام خود سازم نزد تو خواهم آمد و ترا بركت خواهم داد ..) خروج 24:20
(... اين بر تو ظاهر شد تا بداني كه كه يهوه خدا است و غير او خدايي نيست ؛ از
آسمان آواز خويش را بتو شنوانيد تا ترا تاديب نمايد و بر زمين آتش عظيم خود
را بتو نشان داد و كلام او را از ميان آتش شنيدي ..) تثنيه 35:4
(... خون آنها را بر مذبح بپاش و پيه آنها را بجهت هديه آتشين و عطر خوشبو براي
خداوند بسوزان ..) اعداد 18:18
( ... بره ي ديگر را در عصر قرباني كن مثل هديه آردي تا قرباني آتشين و عطر
خوشبو باشد براي خداوند ..) اعداد 8:28
(... و هر بامداد كاهن هيزم بر مذبح بسوزاند و قرباني سوختني را بر آن مرتب سازد و
پيه آنرا برآن بسوزاند براي عطر خوشبو و يادگاري آن نزد خداوند ..) لاويان 15:6
مي بينيم گراميداشت آتش در ميان آيينهاي آريايي و سامي آنچنان بهم ماننده اند
كه انگاري اين همان اند ؛ اما دانسته نيست كه چرا هيچيك از پيروان اين گونه آيينها ؛
( آتش پرست ) ناميده نشده اند ؛ و در ميان اينهمه آيينهاي گوناگون تنها و تنها
ايرانيان به (آتش پرستي ) نامور شده اند ؟
پاسخ اين پرسش را در دو كرانه مي توان جستجو كرد ؛ يكي دشمني و كينه ورزي
نسبت به ايرانيان و آيين آنها چه پيش و چه پس از اسلام ؛ و دوم ناآگاهي ازچند
و چون ارزش آتش نزد ايرانيان و در آيينهاي كهن ايراني ؛ و ما اين هر دو دليل را
گاه باهم و گاه
تك تك در ميان نوشته هاي پژوهشگران خودي و بيگانه مي بينيم ؛ از هرودت
يوناني
گرفته تا برسوس بابلي ؛ و تا تاريخ نگاران مسلمان ؛ همه در آن دو كرانه باهم همراه
و همسو يند . مي دانيم كه ايران دستكم دو بار مورد تازش ويرانگرانه ي بيگانگان
قرار گرفت ؛ يكي در تاخت و تاز اسكندر و ديگري در يورش تازيان ؛وهر دو بار؛
بيشترين بن مايه هاي فرهنگي و تاريخي وديني ايرانيان دستخوش تاراج يا خوراك
آتش شدند؛ از سوي ديگر اين نكته بسيار شايان ژرف نگري است كه پيروان آيين
زرتشت از همان آغازدر انديشه گسترش آيين خود در ميان مردم ديگر و آگاهانيدن
ديگران از چگونگي آيين خود نبوده اند؛ از اينرو آگاهي از چند و چون اين آيين
همگاني نشد و تنها در ميان ( خودي ها) بجاي ماند .
تنهادستمايه اي كه براي شناخت گوشه هايي از اين آيين فرادست همگان جا
گرفت شاهنامه فردوسي بود ؛ ديگر بن مايه هايي مانند اوستا و دينكرد و بندهش اگر
چه در چند دهه گدشته فرادست همگان گذاشته شدند ؛ اما گرايش همگان را بسوي
خود بر نيانگيختند؛ تا آنجا كه حتي در درون مرزهاي نياخاكمان كشش مردم بسوي
كتاب مقدس تورات و انجيل بيش از اوستا و ديگر بن مايه هاي آيين ايراني بود چرا كه
وارون كليساهاي نو بنياد فارسي زبان كه باتمام توش و توان خود به فرادادن و
شناساند ن آيين مسيحيت پرداختند ؛ زرتشتيان همچنان درها را بروي خود بسته
نگهداشته وگرايشي به شناساندن پيام زرتشت كه گرانبها ترين دستاورد تاريخ تفكر
بود از سوي خود نشان ندادند ؛ بدين ترتيب بيگانگي با پيشينه فرهنگي ودرونمايه
آيين ايرانيان ؛ نه تنها سبب شد كه ( مجوس ) ؛ بچم آتش پرست
( لغتنامه دهخدا برگ 20336 ) ناميده شوند ؛ بلكه برخي از نويسندگان آنان را پس
مانده هاي ابراهيم و يعقوب شناختند و ياوه هايي نوشتند كه از هر دشنامي به
ايرانيان پاك نژاد بد تر بود ؛ به چند نمونه از اين سخنان بي مايه نگاه مي كنيم
تا بي ارزش بودن بسياري از نوشته هاي تاريخي را در يابيم : ( ... وچون
پادشاهي به اردشير پسر بابك رسيد ؛ ايرانيان را بر قرائت يك سوره آن كه
( اسناد ) نام دارد هم سخن كرد و تا كنون ايرانيان و مجوسان جز آنرا نخوانند
و كتاب آنها ( بستاه ) نام دارد .و چون از فهم كتاب عاجز ماندند زردشت
تفسيري بياورد؟!! و تفسير را زند ناميدند
آنگاه براي تفسير نيز مفهومي بياورد !! و آنرا پازند ناميدند ؛ پس از مرگ زردشت
علماي آنها تفسير و شرحي براي مسايل ديگر كه گفتيم نوشتند و اين تفسير را
( پارده) ! ناميدندو مجوسان تا كنون كتاب منزل خود را از بر نتوانسته اند كرد...
پادشاهي يستاسب تا مجوس شد و مرد؛ يكصد و بيست سال بود و زردشت در هفتاد
و هفت سالگي بمرد و نخستين موبد پس از زرادشت جاماس بودو پس از او بهمن
پسر اسفنديار ... گويند مادر بهمن از بني اسراييل!! از فرزندان طالوت بوده است
گويند وي بدوران پادشاهي خود بني اسراييل را به بيت المقدس پس فرستاد...
گويند مادر كوروش از بني اسراييل بود و دانيال اصغر!! دايي وي بود...) مسعودي ؛
مروج الذهب پوشينه يكم رويه 225 . (... كسان را در باره نسب ايرانيان اختلاف
است ؛ بعضي گفته اند كه فارس پسر ياسور پسر سام ابن نوح بود و نيز نبطيان
از فرزندان نبيط پسر ياسور پسر سام ابن نوح بوده اند ؛ اين سخن را هشام ابن
محمد از پدرش و ديگر دانشوران عرب روايت كرده است ...
بعضي نيز پنداشته اند كه فارس از فرزندان يوسف ابن يعقوب ابن اسحاق ابن ابراهيم
خليل ؛ صلوات الله عليهم بود ؛ گروهي نيز گفته اند وي از فرزندان آرم ابن ارفخشد
بن سام بن نوح بود !!... جمعي نيز پنداشته اند كه ايرانيان از فرزندان لوط و از
دودختر وي زهي و رعوي بوده اند !!! ( بر پايه داده هاي تورات ؛
اين دو دختر پدر را مست كردند و شباهنگام بنوبت با او همخوابه شدند وفرزنداني
بجهان آوردند ؛ اينك اين پژوهشگر!! برجسته تاريخ ايران ؛ ايرانيان را پديد آمده
از چنين ننگي مي شمارد كه لوط ؛ برادر زاده ابراهيم و دو دخترش ببار آوردند
و زمين و آسمان را بننگ آلودند ...براي آشنايي بيشتر با اين ننگ نامه به باب
نوزدهم از سفر پيدايش نگاه كنيد . ) ؛ و اهل تورات در اين زمينه قصه اي دراز دارند
... بعضي كسان نيز بر اين رفته اند كه ايرانيان طبقه دوم
يعني ساسانيان بخلاف ايرانيان طبقه اول از فرزندان منوچهر پسر ايرج پسر فريدون
بوده اند و بعضي ديگر بر اين رفته اند كه منوچهر پسر مشجر پسر فرقس پسر ويرك
بود و ويرك همان اسحق بن ابراهيم خليل است !! ... مسعودي گويد : بيشتر
حكماي عرب از تيره نزاربن معد چنين گويند و ايرانيان نيز پيرو اين باشند
و انكار نكنند بانتساب ايرانيان و اينكه هر دو از فرزندان اسحاق ابن خليل
عليهماالسلامند؛ و شعراي آنان ( يعني ايرانيان ) در اشعار خود چنين
هر گاه قحطان برياست ما ببالد فخر ما بزرگتر و والاتر از اوست » : باليده اند
عمويمان !! بر آنها حكومت كرده ايم ... ( همه سربلندي » كه ما بوسيله اسحاق
ايرانيان همين بوده است كه عمويشان اسحاق !! بر يك قبيله عرب در يمن حكومت
كرده است ؛ به اين مي گويند تاريخ افتخارات ايرانيان !! ) .
در آغاز ما و فرزندان ساره ( زن ابراهيم ) يك پدر داشته ايم . »
جرير بن خطفي تميمي ضمن قصيده اي دراز در همين زمينه با مردم قحطان مفاخره »
فرزندان اسحاق و پيامبران زاده يعقوب ابن اسحاق ابن ابراهيم » مي كند كه ايرانيان از
و فرزندان يعقوب وقتي حمايل مرگ آويزند و زره پوشند شير مردانند؛ » : بوده اند
با خسرو و هرمزان و قيصر خويش بودند و كتاب و نور خدا در ميان ايشان بوده ؛ و »
سليمان پيمبر كه دعا كرد و سلطنتي يافت از ايشان بود ؛
پدر ما پدر اسحاق بود و ما را پدري بهم مربوط كرده كه هدايتگر و پيمبر و پاكيزه »
بود و قبله خدا را كه بدان هدايت جويند ؛ و موسي و عيسي و آنكه بسجود افتاده
بود و از آب ديده اش سبزه روييد با يعقوب و پسر يعقوب كه پيمبر پاك بود
.. پدر ما خليل الله است پروردگار ما خدا است ؛ مرا بزرگان دلير زاده قريش
!! « قوم من قريش ايران بوده اند » پرورده اند و
يكي از شاعران ايران هم ضمن شعري ياد آوري كرده كه از فرزندان اسحاق است و »
اسحاق ويرك نام داشته ؛ بعضي ايرانيان پنداشته اند كه ويرك پسر ايرك پسر بورك
پسر يكي از هفت زني بوده كه بدون مرد فرزند آورده اند و نسبشان به ايرج پسر
فريدون مي رسد ... يكي از ايرانيان از پس سال دويست و نود به پدر بزرگ خود
اسحاق ابن ابراهيم خليل و اينكه ذبيح اسحاق بوده نه اسماعيل بر فرزندان اسماعيل
به پسران هاجر بگو من از شما برترم ؛ اين تكبر و بزرگي » : مي باليده و گفته است
مادر شما كنيز مادر ما ساره زيبا نبود ؟ » كردن چيست ؟ مگر بروزگار قديم
پادشاهي بين ما بود و پيغمبران از ما بوده اند و اگر اين را انكار كنيد ستمگر شده ايد »
ذبيح اسحاق بود ( اشاره مي كند به اينكه ابراهيم پسرش اسحق را براي قرباني »
بر گزيد نه اسماعيل را... و اينك اين چكامه پرداز ايراني بخود مي بالد كه
( ذبيح اسحاق بود) و خود را از دودمان اسحاق مي شمارد و اين بزرگزادگي !!
را برخ تازيان مي كشد ؛ به اينهم بسنده نمي كند خود را اهل قريش مي نامد . ) .
ايرانيان قديم باحترام خانه كعبه و جدشان ابراهيم عليه السلام بزيارت بيت الحرام »
بر آن طواف مي بردند و آخرين كس كه از ايشان بزيارت حج رفت » مي رفتند و
اردشير بابكان سر ملوك ساساني بود... ايرانيان از روزگار » ساسان پسر بابك جد
قد يم بر سر زمزم زمزمه مي كرده اند !! ايرانيان در آغاز روزگار مال و گوهر و
شمشير و طلاي بسيار هديه كعبه مي كردند همين ساسان پسر بابك دو آهوي طلا
و جواهر با چند شمشير و طلاي فراوان هديه كعبه كرد كه در چاه زمزم مد فون شد .!! )
مسعودي
؛ مروج الذهب ؛ پوشينه يكم رويه هاي 231 تا 237

اينها نمونه هايي بود از خروارها تا بيگانگي تاريخ نگاران را با درونمايه هاي دين و
فرهنگ ايراني و راستينگيهاي تاريخي بنمايش بگذاريم ؛ در همين جا بسيار شايسته
است كه براي نشان دادن دوگانگي و دو گوهري ايرانيان بامردمي كه از كناره هاي
كعبه و قريش به ايران يورش آوردند ؛ به شاهنامه نگاهي بيندازيم وچند بيتي هم
از فردوسي بياوريم تا نه تنها دوگانگي گوهري ايرانيان و تازيان را ببينيم؛
بلكه تا بدانيم چرا فروسي را زنده كننده مليت ايراني و زنده كننده زبان فارسي
مي نامند ... :
زشير شتر خوردن و سوسمار عرب را بدانجا رسيده است كار
كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
با سپاس از تارنمای بنياد فرهنگ ايران
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:16 توسط شاهزاده ایرانی |


با سلام و درود بر شما اریائیان
دوست ما کوروش که چندی پیش مطالب وبلاگ من را بدون هماهنگی قبلی با من تماما  کپی کرده بود
فکر می کنم ار دست من برای اعتراض  ناراحت شده .
حال شما قضاوت کنید و نظربدهید و بگوئید که اعتراض من بی جا بوده یا ناراحتی ایشان؟؟؟
1 : تمام موضوعات وبلاگ پاسارگاد 5 (بجز چند مورد) با وبلاگ من یکی بود
2 : بدون هماهنگی با من این عمل صورت گرفته
3 : وبلاگ یک تارنمای شخصی است پس هر کس باید موضوعات فکر خود را در ان درج نماید حتی اگر از اینترنت جستجو کند.
4 :
برای ادیت این مطالب من چندین ساعت وقت صرف کردم حال بدون هماهنگی تمام این زحمات با یک کپی ساده از بین می رود
5 : با این کار بین وبلاگ من و او هیچ تفاوتی نیست !!! پس این دو  وبلاگ چه فرقی با هم دارند؟؟؟
ویکی پدیا هم برای کپی کردن مطالبش شرط گزاشته و خواسته با ذکر منبع این کار صورت گیرد ! ! ! پس اجازه برای کپی کردن را با این شرط داده است
اما من هیچ حرفی در این باره ننوشته ام...
ایا من اشتباه کرده ام ؟
همه ی ما در راه نشان دادن فرهنگ و تاریخ کشورمان به کسانی هستیم که در این رابطه چیزی نمی دانند.
اما اینکه به یکدیگر احترام نگزاریم کاری است بس ناشایست.
امید وارم دوستمان که این کار را کرده ار دست من ناراحت نشده باشد
 ما همه نوادگان کوروش کبیر هستیم و اختلاف در تفرقه بین ما باعث خشنودی دشمن و سرافکندگی بزرگان و نیاکانمان است
ما نوادگان کوروش باید با کمک هم و بدون کینه و با احترام به یکدیگر ایران را به اوج قدرت باستانیش برسانیم.
                                                                                                        با تشکر(شاهزاده ایرانی).
در پناه اهورامزداي پاک وطن پرست باشيد(شاهزاده ايراني).
زنده باد ايران
زنده باد کوروش کبير
زنده باد داريوش بزرگ.



+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:41 توسط شاهزاده ایرانی |

با سلام و درود  بر شما
امروز می خواهم از کسی نام ببرم که  نامش را یا نشنیده اید یا انگونه که لایقش بوده از او نام برده نشده است
بله سردار سپاه بزرگ ایران که تا اخرین قطره خون در برابر سپاه اسکند مقدونی ایستادگی کرد و حاضر به تسلیم یا فرار نشد.وی با سپاهش راه را بر اسکندر بست و نگزاشت اسکند حتی یک وجب بهجلو حرکت کند.
آریوبرزن نام سردار بزرگ ایرانی است که فقط به خاطر خیانت یک چوپان وطن فروش به ناملی بانی   که راه کوهستان را به اسکندر نشان داد سپاهش شکست خورد
(جالب است که اسکندر پس از فح ایران دستور داد این چوپان وطن فروش را بخاطر خیانت به وطنش بکشند).
اریون برزن دارای یکی از قویترین هنگ ها بود و توسط همین سردار بود که ایران توانست مصر بابل و شوش را تصرف کند اما امروزه می بینیم که هیچ نامی از این سردار بزرگ برده نشده است
اسکندر وقتی توانائی و قدرت اریوبرزن را دید از او خوشش امد و از او خواست تسلیم شود اما ایو برزن قبول نکرد
خواهر اریو برزن یکی از شیر زنان پارس هم بخشی از سپاه را فرماندهی می کرد و راه را در کوهستان به روی اسکندر بست.
جالب است بدانید هنگامی که خشایار شا به یونان حمله کرده فرمانده پارتیان یونان تا اخرین قطره زندگی خود برای دفاع از یونان جنگید و امروز یونانیان مجسمه وی را در همان محل کشته شدنش ساخته اند و هر ساله توریستان را به این محل برده اند و او را به دنیا معرفی می کنند اما بیشتر ما ایرانیان تا به حال حتی نام این فرمانده دلیر کشورمان را نشنیده ایم و او را نمی شناسیم
جای تاسف دارد که از کنار اینگونه مردان ایران زمین به راحتی بگذریم .
درود بر این فرمانده بزرگ و درود بر خواهرش که نشا نه ای از قدرت شیر زنان ایرانی است.
این نوشته ها پندار من (شاهزاده ایرانی) از اریوبرزن فرمانده دلیر ایران بود
امید وارم که توانسته باشم وظیفه ام را نسبت به این فرمانده بزرگ  به خوبی ادا کرده باشم.
در متن زیر شما با اریو برزن بیشتر اشنا خواهید شد.  با تشکر (شاهزاده ایرانی).

محل و چگونگی نبرد


نبردگاه آریوبرزن و اسکندر  را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلوئیه وبویراحمد کنونی یا غرب استان فارس  و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا اریاگان  (بهبهان کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را لی بانی  نوشته‌اند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان می‌دهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.

چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است.

بر پایه یادداشتهای روزانه کالیستنس مورخ رسمی اسكندر، 12 اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تکاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.

مورخ دربار اسکندر  نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرگوگمل  در (کردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.

نبرد سپاه آریوبرزن شگفت آور بود. آريوبرزن با شمار اندکی سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهی بسيار از آنان را به خاک افكند و با اينكه بسياری از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه ی سپاه دشمن را بشكافد. او می خواست زودتر از یونانیان خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. لازم به یادآوری است که یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه ها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر به مقابله با سپاه اسکندر رفتند و به خاطر نبود نیروی کافی همگی به دست سپاه اسکندر کشته شدند. در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که در اخرین نبرد او اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بود:((شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی اریو برزن جواب داده بود:((پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و انقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و انها انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"

مقایسه ی آریوبرزن با همتای یونانی

نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد كه آن هم در ماه اوت  بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.از شباهت های مرگ لئو نیداس با اریو برزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبر مردند و لئونیداس نیز مانند اریو برزین حاضر به تسلیم نشدو خشایار شا دستور داده بود او را ان قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در امد.و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و اریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر اریوبرزن بنویسند به "یاد لئو نیداس".


با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند که: "ای رهگذر، به مردم لاكونی اسپارت  بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم."( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در12اوت   برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.


+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:53 توسط شاهزاده ایرانی |